تبليغاتX
سرزمين روياهای من
سرزمين روياهای من

خاطرات یک دانشجو
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

منوي اصلي

 

آخرين نوشته ها

 

دوست جونام

 

آرشيو مطالب

 

 

وبلاگهای به روز شده









مرگ و زندگی

زندگی چیه؟

من فکر میکنم زندگی یه هدیه است از طرفه خدا به ما.

زندگی یه فرصته، یه فرصت برای خوب بودن و دوست داشتن.

یادمون باشه زندگی پر از قشنگیه. اگه این طور فکر نمی کنیم به خاطره اینه که دیدمون نسبت به زندگی اشتباهه.

اگه بدونیم خدا همیشه با ماست هیچ وقت تویه این زندگی احساسه تنهایی و غربت نمی کنیم.

میدونید ما آدما چرا میمیریم؟

یه روز خدا ما رو می فرسته تو دنیا که زندگی کنیم. بعد از یه مدتی خدا دلش برامون تنگ میشه می خواد که دوباره برگردیم پیشش. به همین خاطر ما رو می بره پیشه خودش. به همین راحتی ...............

دیدید مرگ ترس نداره، اصلاً هم بد و وحشتناک نیست. تازه خیلی هم خوب و شیرینه. مرگ یه قرار ملاقاته بین ما و خدا.

ما آدما هر وقت با یکی قرار داریم همیشه سعی می کنیم از چند وقت قبل خودمونو آماده کنیم تا بتونیم به موقع و به بهترین شکل ممکن بریم سره قرارمون. حالا اگه می خوایم وقتی میریم سره قرارمون پیشه خدا و برمی گردیم پیشش هم اون از ما راضی باشه هم ما از اون باید سعی کنیم بهتر تویه این دنیا زندگی کنیم. باید بدونیم فرصتمون برای زندگی تویه این دنیا کم وما نمی دونیم کی باید برگردیم پیشه خدا پس به همین خاطر باید از هر فرصتی درست استفاده کنیم و همیشه آماده باشیم. شاید قراره ملاقاتمون با خدا همین فردا باشه............

پس بیایم سعی کنیم دیدمونو نسبت به همه چیز عوض کنیم و همیشه خوب باشیم و همدیگرو دوست داشته باشیم چون فرصت خیلی کم......................

 


پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 توسط Faezeh.s



هدف

تا به حال به این فکر کردین که ما چرا دنیا اومدیم؟ هدف خدا از اینکه ما رو آفریده چی بوده؟

یه چند وقتیه این سوال ذهنمو مشغول کرده. تا الان که نتونستم براش جوابه درستو خوبی پیدا کنم. اگه کسی بتونه جوابه این سوالو پیدا کنه شک ندارم می تونه همیشه موفق باشه. اگه کسی هدف زندگیشو پیدا کنه مطمئناً می تونه درست زندگی کنه.

الان داشتم یه نگاهی به وبلاگم می کردم ، دیدم دفعه ی قبل که وبلاگ آپ کردم چقدر ناراحت بودم. البته باید اعتراف کنم که تقصیر خودم بود از اول نباید همچین کاری رو می کردم . اما عیبی نداره اینو می ذارم به پایه یه تجربه ی جدید . تجربه ی سختی بود از همه ی دنیا نا امیدم کرده بود اما با خودم فکر کردم دیدم من چرا انقدر باید احساساتی باشم؟

فهمیدم زندگی چیزایه زیباتری هم داره. فهمیدم من تویه این زندگی چیزهایی رو دارم که همین ها  می تونه عامل اصلی امیدوار شدن من به زندگی باشه. فهمیدم من پدر و مادری دارم که انقدر دوستم دارن حاضرن از تمامه زندگیشون برای یک لحظه خوشحال بودن من بگذرن. فهمیدم من دوستایی رو دارم که می تونم باهاشون باشم و از زندگیم لذت ببرم. فهمیدم هنوز خیلی ها هستن که دوستم دارن و آرزوشون موفقیت منه. و از همه مهم تر من خدایه مهربونی رو دارم که این همه چیزه خوب به من داده و این از همه چیز بالاتره..........

در مجموع از همه ی این اتفاقایه اخیر فهمیدم اگرچه تویه این چند وقت خیلی اشتباه کردم اما هنوز فرصت جبران هست باید سعی کنم جبرانش کنم. باید یه برنامه ریزی درست داشته باشم تا بتونم از وقتم بهترین استفاده رو داشته باشم چون فقط یک سال و نیم تا کنکورم مونده. و همیشه یادم باشه من هنوز برایه خیلی کارها کوچیکمو بی تجربه.....


پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 توسط Faezeh.s



تاریخ

امروز روزه دوم مهر بود . روزه دوم باز شدن مدرسه ها

امروز سر زنگه تاریخ وقتی معلم وارد کلاس شد یکی از بچه ها بهش گفت: تاریخ درسه بیخودیه آخه ما که رشتمون ریاضیه تاریخ به درد ما نمی خوره.

معلم تاریخ هم که انگار با این حرف حسابی بهش برخورده بود 1 ساعت تمام در مورده  فواید تاریخ برای بچه ها توضیح داد و تونست بچه ها را قانع کنه. همین طور که معلم داشت توضیح می داد متوجه صدایه ویبره موبایل شدم به اطرافم نگاه کردم دیدم موبایل بقل دستیم داره زنگ میزنه. چه آدمه گیری بود مدام داشت زنگ می زد قطع ام نمی کرد. رفتم تو فکر و به این فکر کردم که بچه های الان چقدر با بچه های قدیم که 100 یا 200 ساله پیش زندگی می کردن فرق دارن.

قدیما بچه سر کلاس اجازه نداشتن تو کلاس حرف بزنن و باور داشتن سطح علمی معلم از اونها بالاتره اما دانش آموزای این دور و زمونه تا به معلم ثابت نکنن که معلم چیزی متوجه نیست و به اصطلاحه خودمون از لحاظه علمی UP 2 date نیست ول کن نیستن.

این طوری بود که متوجه شدم آدما در طول تاریخ چقدر تغییر می کنن.........


دوشنبه دوم مهر 1386 توسط Faezeh.s



بازم ماه مهر شروع شد...........

سلام امروز اولین روزه فصل پاییز یعنی اول مهر و روزه باز شدن دوباره ی مدرسه ها بود.

من هم مثل همه ی دانش آموزای دیگه امروز صبح رفتم مدرسه. از اینکه امسال کلاس سوم دبیرستان رفتم وتقریباٌ جزء بچه های بزرگ مدرسه به حساب میام خیلی خوشحال بودم.

اما مثل هر سال از اینکه تابستون تموم شده و دیگه نمی تونم تا ساعت 12 ظهر بخوابم ناراحت بودم.

اما در کل امروز روزه خوبی بود . دلم می خواد  هر چه زودتر این دو سال مدرسه هم تموم بشه و از دست مدرسه خلاص بشم برم دانشگاه.

تابستون امسال هم تموم شد حالا باید 9 ماه صبر کنم تا دوباره تابستون بشه. الان دارم به این فکر می کنم که تویه این 9 ماه چه اتفاقایی برای من می اوفته؟ دلم می خواد این 9 ماه جزء بهترین ماهای عمرم باشه امیدوارم............


یکشنبه یکم مهر 1386 توسط Faezeh.s



Blog Skin