با ایجاد انقلاب صنعتی تو اروپا روش زندگی مردم دنیا تغییر کرد. کم کم کشورهای استعماگر برای تامین مواد اولیه مورد نیازشون و بازار مصرف توجهشون به سمت کشورهای دیگه ی دنیا که سرشار از مواد اولیه بودن، جلب شد. این طوری شد که دولت های کشورهایی مثل ایران برای تامین هزینه هاشون حاضر شدن سرمایه های مملکتشون مثل نفت رو به بهای کمی در اختیار کشورهای استعمارگر قرار بدند.
سال ها گذشت و بازار مصرف بیشتر کشورها از اجناس بی کیفیت کشورهای استعماگر پرشد. این کشورها هر روز ثروتمندتر و کشورهای دیگه هر روز فقیر تر می شدند . انگار با استعمار کشورها قدرت فکر کردن و اختراع هم از مردم کشورهای فقیر گرفته شده بود.
کشور ایران هم تا30 سال پیش همچین وضعیتی داشت. اما بعد از انقلاب و تحریم ایران، مردم فهمیدن که هنوز می تونن فکر کنند و نیازهای مردم کشورشون رو بر طرف کنند. تویه این زمان کوتاه مردم ایران با استقلالی که داشتن تونستن کیفیت اجناس تولیدیشونو به کیفیتی برابر و در مواردی بهتر از کیفیت اجناس خارجی برسونند.
کشورایران پیشرفت کرد اما متاسفاته این خودباوری تو مردم کشور ایجاد نشد که اجناس کشور ما بهتر از کشورهای دیگه است. تولید کننده های ما به عامل مهمی مثل تبلیغ کالا اهمیت کمی می دهند و این مهمترین عامل خرید اجناس خارجی تویه ایران است.
اگه مردم ایران کالاهای ایرانی بخرند دیگه هیچ کارخونه ای تعطیل نمیشه و تعداد بیکارهای کشور کمتر میشه و آمار جرم کاهش پیدا می کنه و اقتصاد کشور خیلی بهتر از چیزی میشه که الان هست.
به امید اون روز..............................
نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 18:10 موضوع | لینک ثابت

تا حالا به دونه های برف با دقت نگاه کردید؟
خیلی زیبا و منظم اند. وقتی که به آرومی از آسمون میان رو زمین.
همه ی ما با دیدنش انقدر خوشحال می شیم که یادمون میره که ممکنه یه بچه ی کوچیک مجبور باشه زیر برف، سر چهارراه آدامس بفروشه تا پول در بیاره. یادمون میره شاید یه خانواده باشن که خونه ندارن و باید هوای سرد رو تحمل کنن. و ممکنه هزار و یک چیز دیگرو فراموش کنیم.
یادمون باشه خوشبختی تنها زمانی میاد سراغمون که تو لحظه هایی که خوشحالیم دیگران رو فراموش نکنیم.
نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت

این هم یه متن عالی از شاعر مورد علاقه ی خودم" تاگور ":
در روياهايم ديدم که با خدا گفت و گو مي کنم. خدا پرسيد:پس تو مي خواهي با من گفت و گو کني؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت داريد.خدا خنديد و گفت: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست که مي خواهي از من بپرسي؟پرسيدم:چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟خدا پاسخ داد:کودکي شان.اينکه آنها از کودکي شان خسته مي شوند،عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي کنند که کودک باشند ... اينکه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي کنند و نه در آينده.
اينکه که آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گوئي هرگز زندگي نکرده اند.دستهاي خدا دستانم را گرفت براي مدتي سکوت کرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان يک پدر مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟ او گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاري که مي توانند انجام دهند اين است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند که درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه کنند ،بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان که دوستشان داريم ايجاد کنيم اما سالها طول مي کشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم.بياموزند ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد ، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد.بياموزند که آدمهايي هستند که آنها را دوست دارند فقط نمي دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند که دو نفر مي توانند با هم به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند که کافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند،بلکه آنها بايد خود را نيز ببخشند.من با خضوع گفتم:از شما به خاطر اين گفت و گو متشکرم آيا چيز ديگري هست که دوست داريد فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينکه بدانند من اينجا هستم،هميشه.
از : رابيندرانات تاگور
نوشته شده توسط Faezeh.s در پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 16:18 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من فائزه هستم دانشجوی رشته مهندسی نرم افزار.
سعی دارم تا تویه این وبلاگ خاطراتم و دیدگاهم رو نسبت به زندگیم و جامعه ای که تویه اون زندگی میکنم بنویسم.
اگه میخواین با من بیشتر آشنا بشین سری به "پروفایل مدیر وبلاگ" بزنید.
بعضی وقت ها هم اینجا mydreams2.persianblog.ir مینویسم.
نکات قابل توجه:
1. به کامنت هاتون همین جا جواب میدم.
2. کامنت های تبلیغاتی حذف خواهد شد.
3. برای لینک کردن وبلاگم نیازی به اجازه گرفتن از من نیست، درصورت تمایل میتونید لینکم کنید.
4. از هر وبلاگی خوشم بیاد لینکش میکنم.
5. خوشحال میشم نظرتون رو درمورد نوشته هام بدونم.
منوی اصلی
کانون گفتمان دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي قزوين
پرتال دانشجويان نرم افزار دانشگاه آزاد قزوين
آرشیو موضوعی
علایق من
خاطرات شخصی
خاطرات دوران دانشجویی
خاطرات دوران مدرسه و کنکور
نمایشگاه های برگزار شده در استان قزوین
دوستان
سرزمین رویاهای من (اون یکی وبلاگم)
دل نوشته های مهندس ELI
فتوبلاگ من
ققنوس/ دایی جونم
در ابتدای همیشه/ عمو جونم
سخنی درباره ی هستی
نيلوفرانه/ دوست جون نازم
تاریخ - شاهنامه - ادبیات
همه تفکرات من/مجتبی
گریز/علیرضا خدابخش
آرتا جون/هانیه جون
دنیای ملیکا کوچولو
حرفهای دل خودم
حدیث عشق
رنگين کمان
اردشیر
خط خطی های یک مدل اسلامی/ سارا جون
عشق من همیشه با من باش/ سارا جون
درد و دل من عشقم فرناز/ علی و فرناز
گاهی خوشی گاهی غم/ پرنیان جون
گاه نوشت های یک زندگی / آراس
دو لقمه خاطره ی سبز/ سیندخت
نوشته های یه مامان/ سایه جون
دختر پاکی های دریا/ زهره جون
دنیای مد و زیبایی/ سمانه جون
قاصدک خوش خبر/ عسل جون
جمعمون جمعه/ آقای صارمی
همه زندگی من , تینا و سینا
اعترافات یک خشکه مقدس
شب پر ستاره/ مژگان جون
زندگی یعنی.../ الهام جون
دنياي چاوشي واستقلال
دانشگاه من/ زهره جون
گل شقایق/ محیا جون
شب پنهان و خموش
کلام دانشجویی
شبانه/ احسان
پزشک آینده
بوی سیب
ترنج
وبلاگ اختصاصی بسیج روستای چوزه
آخرین نوشته هام
اولین تجربه روز دانشجو
چند روز تا ویژه نامه
عید قربان
نشریه و آ. سه. آن
در جستجوی خودم
خواب بارونی
8/8/88+عکس های تگرگ امروز
گزارش تصویری سومین نمایشگاه مبلمان و دکوراسیون داخلی
میتینگ وبلاگی به مناسبت روز دختر
دانشگاه در این روزها
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
وبلاگهای به روز شده