تبليغاتX
سرزمين روياهای من
سرزمين روياهای من

خاطرات یک دانشجو
 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

منوي اصلي

 

آخرين نوشته ها

 

دوست جونام

 

آرشيو مطالب

 

 

وبلاگهای به روز شده









من و 4 روز تعطیلی
سلام دوست جونای گلم. چطورین؟؟؟؟؟؟

خوب از این ساعت به مدت ۴ روز تا روز یک شنبه تعطیلم. البته تعطیلی که چه عرض کنم باید بشینم واسه کنکورهای آزمایشی سنجش درس بخونم.

تا یادم نرفته یه اتفاق جالب رو براتون تعریف کنم. چند روز پیش یکی از بچه های کلاسمون زنگ تفریح به من یه لقمه که من اطلاعی از محتویات درونش نداشتم بهم تعارف کرد هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم اما بازم از اصرار کردن دست بردار نبود. دیدم اگه دستشو رد کنم ناراحت میشه مجبور شدم یه تیکه به اندازه ۲سانت بردارم و با کلی نفرت تا نزدیک دهنم بردم تا اومدم بذارم تو دهنم یه دفعه گفت بخور پنیر محلیه. منو میگی انگار یه سطل آب سرد ریخته باشن رو سرم من که تو عمرم از این چرت و پرت ها نخورده بودم مجبور شدم به زور و زحمت اون یه تیکه لقمه رو قورتش بدم همش تو دلم میگفتم که دیگه غلط بکنم که کسی چیزی بهم تعارف کرد بخورم.بعد خوردنش هم همش فکر میکردم الانه که مسموم بشم.. آخه من رو غذا خوردنم فوق العاده حساسم و تو خونه کسی که نشناسمش و از تمیز بودنش اطمینان نداشته باشم نمی تونم غذا بخورم.

خوب دیگه فعلاً وقت نوشتن ندارم باید برم حاضر بشم برم ختم. امروز سومه معلمه مهربونمه.

تو عمرم فقط یه بار رفتم یه مجلس این طوری آخه اصلاً تحمل اینجور جاها رو ندارم اما چی میشه کرد چه خوشم بیاد و چه نیاد باید تویه این جور مراسم ها هم شرکت کنم. بقیه حرفام بمونه وقتی برگشتم.

فعلاً

بعداْ نوشت:

همین الان از مجلس ختم برگشتم. تجربه خوبی برای من که تا حالا این جور جاها نرفته بودم، بود. باور می کنید حتی نمی دونستم چی باید بپوشم.

خیلی سخته بری تویه مراسم ختم معلمی که الفبای زندگی رو بهت یاد داد. امیدوارم خدا روح معلم دوست داشتنیم رو غرق رحمت کنه. الهی آمین

امروز آدم های آشنای زیادی رو دیدم. دوستای قدیمی،معلم کلاس سوم دبستانم، ناظم دوران ابتداییم، چندتا همسایه قدیمی و...

معلم کلاس سومم خیلی پیر شده بود و از لحاظ ظاهری دیگه اون معلم سابق نبود.

ناظم دبستانم هم خیلی پیر شده بود هم خیلی لاغر. وقتی رفتم باهاش سلام و احوالپرسی کنم، بهم گفت: خانم مهندس آرزوی من اینه که همیشه خوشبخت باشی.

 


سه شنبه سی ام مهر 1387 توسط Faezeh.s



باور نمی کنم
انگار همین دیروز بود که برای اولین بار رفتم تویه محیطی که بهش میگفتن مدرسه. یادش بخیر یه روبان قرمز از تویه حیاط مدرسه تا دم در کلاس برای راهنمایی بچه به سمت کلاسشون بسته شده بود وقتی وارد کلاس شدم با معلمی آشنا شدم که شک ندارم فرشته ای بود از طرف خدا روی زمین. اونقدر دوسش داشتم که حد نداشت. چند سالی بود ازش خبر نداشتم تا ۲سال پیش که پسردایی کوچولو رفت کلاس اول ابتدایی یه روز که اسم معلمشون رو ازش پرسیدم متوجه شدم که خانم پیشرویان معلم کلاس اول من ، معلم اون هم هست. تویه این دو سال هی امروز و فردا میکردم که یه روز برم و ببینمش. پنج شنبه هفته پیش پسر دایی کوچولو اس ام اس زد و گفت خانم پیشرویان ۱ ماه هستش که تویه بیمارستانه.

حدوداً ۱ساعت پیش بود که من خوابیده بودم یهو تلفن زنگ زد تا مامان بیاد و به تلفن جواب بده من از خواب بیدار شدم. اونور خط پسردایی کوچولو بود از بین حرفهای مامان و پسردایی یه چیزایی متوجه شدم که باور نمیکنم.

 خانم معلم خوبم همین چند روز پیش بود که داشتم دفتر املایه کلاس اولم رو نگاه میکردم. چشمم افتاد به اون املایه آخر. جمله های اون املا رو یادته؟؟؟ من که نمیتونم هیچ وقت فراموشش کنم.

" من به اسم معلم آمدم تا به تو بیاموزم از دروغ که مادر همه گناهان است دوری کنی و بدانی که به گفته امام علی هر روزت باید از روز قبلت بهتر باشد. دخترم من از تو صداقت کودکانه را یاد گرفتم. اگر سر کلاس باعث ناراحتی تو شدم مرا ببخش".

یادته روز عید نوروز وقتی داشتم ازت جدا میشدم چقدر گریه کردم؟؟؟؟

یادته چند روز به خاطر شرکت تویه جشنواره الگوهای برتر تدریس نیومدی مدرسه و زمانی که برگشتی باهات قهر کرده بودم. چون فکر میکردم فراموشم کردی.

من که طاقت دوریت رو نداشتم چه جوری باید الان حرف بقیه رو باور کنم؟؟؟؟!!!!

میخوام عین اون موقع ها حرف بزنم. همه میگن تو رفتی پیش خدا

نمی تونم باور کنم................................بهم حق بده دارم دیوونه میشم.

پاشو ببین هنوز تویه این مملکت تعداد بچه های پاک و معصومی که بهت احتیاج دارن خیلی زیاده ......

پاشو ببین که همه دارن بهم دروغ میگن. مگه خودت نگفتی دروغ بزرگترین گناهه پس چرا همه دارن بهم دروغ میگن که تو برای همیشه از بین ما رفتی؟؟؟؟؟!!!!!!!

من که میدونم همه دارن دروغ میگن آخه مگه میشه همیشه تو قلب شاگردات باشی و بازهم یه عده با بی انصافی تمام بگن تو بین ما نیستی. پاشو و دوباره دستامو بگیر و از این کابوس وحشتناک نجاتم بده.

از همه کسانی که نوشته های منو میخونن خواهش میکنم یه صلوات برای شادی روح معلم مهربون من بفرستن.

 


یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 توسط Faezeh.s



پیاده روی خانوادگی
سلام به همه دوست جونای گلم.

امروز تو شهر ما به مناسبت روز ورزش یه پیاده روی خانوادگی برگزار شد. که به صورت مستقیم از شبکه ۳ برنامه صبح و نشاط پخش شد. این پیاده روی کلی جایزه هم داشت که اسامی برنده ها روز ۵ آبان در هفته نامه تابان منتشر میشه. جمعیت به قدری زیاد بود که باز هم قزوین به عنوان شهر اول پیاده روی خانوادگی جهان انتخاب شد.

walking1

walking2

خوب حالا میریم سر بحث همیشگی.

اگه گفتین چه بحثی؟؟؟؟ بله درسته.صحبت در رابطه با مشکلات این پیاده روی و انتقادهای من و چندتا عکس .

walking3

عکسی که مشاهده میکنید مربوط هست به جمعیت انبوهی که منتظر عبور از پل جلوی دانشگاه آزاد هستن. لازم به ذکر هستش که موقعی که مردم داشتن مسیر پیاده روی به سمت محل قرعه کشی رو طی میکردن و ناگزیر به عبور از روی این پل بودن هیچ یک از مسئولین نسبت به ظرفیت مجاز این پل به مردم هیچ هشداری نداد این طوری شد که جمعیت بیش از ظرفیت مجاز بالای پل بودند و اما خدا رحم کرد و هیچ اتفاقی نیفتاد فقط بالای پل از شدت تکون های زیاد اون سرگیجه میگرفتی. اما در مسیر بازگشت مسئولین لطف کردن و هشدارهای لازم در رابطه با ظرفیت مجاز رو به مردم دادند.

walking4

کسانی هم که به هر دلیل قصد عبور از روی پل رو نداشتن با این وضعیت باید از لابه لای اتومبیل های اتوبان عبور میکرند و به سمت محل قرعه کشی میرفتند.

walking5

این عکس هم نمایی از دانشگاه آزاد قزوین هستش و ترافیک مقابل اون.

walking6

این هم یکی دیگه از سختی های راه!!!!!

Bi farhangha

این هم نمایی از افراد بی فرهنگ. حسرت به دل موندیم یک بار هم که شده وقتی همایش هایی مثل این پیاده روی خانوادگی برگزار میشه اثری از افراد بی فرهنگ نباشه. فکر میکنم اگر یک مقدار حضور پلیس چشمگیرتر بود کمتر شاهد انجام کارهایی توسط افراد بی فرهنگ بودیم.

 بعداْ نوشت:الان تویه یه وبلاگی دیدم که طول مسیر پیاده روی بیشتر از ۸ کیلومتر بوده. باورم نمیشه تونسته باشم این همه پیاده روی کنم. فکر میکنم به همین دلیل باشه که الان انقدر خسته ام.

 


جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط Faezeh.s



یه سری حرف
سلام. این روزها زیاد وقت نمی کنم وبلاگ جونمو آپ کنم آخه سرم خیلی شلوغه. به همین خاطر مجبورم همه حرفامو جمع کنم روزهایی که تعطیلم و فرصت بیشتری دارم بیام وبلاگ جونو آپ کنم.

خوب حالا بشنوید از خاطرات این ۴ روز اخیرو اتفاقات مدرسه.

دیروز صبح تو مدرسه مشغول حل کردن یه سری تست شیمی بودیم که بهمون خبر دادن که یکی اومده و میخواد برامون راجع کنکور صحبت کنه. معلممون گفت ولش کنید ۱۰ دقیقه آخر یه سر برین که فقط بگن شما اومده بودید. ما هم به حرف دبیرمون گوش کردیم و دوباره به کار خودمون مشغول شدیم..

بعد از حل کردن چند تا تست نکته دار پاشدیم تا بریم ببینیم چه خبره. تصور کنید از طبقه چهارم پاشدیم رفتیم زیر زمین حدود ۱۲۰ تا پله رو با سختی رفتیم پایین میبینیم خانم مدیر محترم در حال صحبت کردن هستن. ماهم اونقدر دیر رسیده بودیم که دیگه صحبت هاش درمورد کنکور تموم شده بود و دوباره همون بحث همیشگی یعنی صحبت در مورد مسائل انضباطی رو شروع کرده بود.

این دفعه دیگه لحن صحبت هاش با همیشه فرق داشت یه جورایی میشه گفت با التماس حرف میزد خلاصه صحبت هاش هم این بود که این چند ماه که از مدرسه ها باقی مونده رو صبر کنید بعدش هرجور دلتون میخواد رفتار کنید.

آخه نمیدونم این چه سیستمی تو مدرسه ها که به خاطر کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین مسائل انقدر بچه های بیچاره رو عذاب میدن. حالا چه فرقی میکنه بین کسی که ابروهاشو برداره با بچه های دیگه. مهم هدف مشترکی هستش که همه رو به طرف این محیط جلب کرده.

نمیدونم تو مدرسه های دیگه نظارت رو بچه ها چه طوریه اما تو مدرسه ما یه ناظم فوق العاده سختگیر هستش که آدم حتی جرئت نمیکنه با یه قیافه خیلی ساده بره پیشش چون این خانم وقتی که باهاش حرف میزنی به همه چیز توجه داره به جز حرفای تو. حتی از مثبت ترین بچه ها هم ایراد میگیره. بدتر از همه اینه که مدیر هم کارای اونو درست میدونه و ازش حمایت میکنه. 

دیروز ساعت ۱۲ سر امتحان زبان نشسته بودم و با کلی تمرکز داشتم به سوال ها جواب میدادم که یه دفعه اذان با صدای فوق العاده بلند از بلندگوهای تمام طبقات مدرسه پخش شد اونم چی نزدیک آخرهای اذان بود نه اول اذان. تمرکز همه ی بچه ها بهم خورد.

نمیدونم این مسئول های باهوش مدرسه ما انقدر عقلشون نمیرسه که بفهمن تو مدرسه ای که فقط شیفت صبح داره اونم این ساعت از روز که همه مشغول درس و کار خودشون هستن کسی نماز نمیخونه. داشتم از عصبانیت منفجر میشدم دلم میخواست برم این مدیر و ناظم های محترم رو بگیرم خفشون کنم.

با همین کارای بی موقع است که خیلی ها از خیلی چیزها متنفر میشن. کاش یه سری ها انقدر عقل داشتن که بفهمن!!!!!!!!!!!!

 


چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 توسط Faezeh.s



تست شخصیت شناسی
چند دقیقه پیش تویه یه تست شخصیت شناسی شرکت کردم اینم نتیجه اش:

شما آدم نسبتا دل رحمي هستي و گاهي اوقات عصباني ميشي و شايد بعد از عصبانيتت كارهايي انجام بدي اما بعد آروم ميشي و از كارهايي كه كردي پشيمون ميشي و زياد هم آدم قوي نيستي ولي يه سري اعتقادات خاص خودتو داري ولي در كل خوبه

که در کل میشه گفت ۹۰ درصد درست بود.

تست شخصیت شناسی

روی لینک کلیک کنید تا تویه این تست شرکت کنید برای گذروندن وقت بدک نیست.


یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 توسط Faezeh.s



پیش دانشگاهی ما پیش دبستانی می شود
تا پارسال وقتی من بچه های پیش دانشگاهی مدرسمون رو  می دیدم با خودم می گفتم خوش به حالشون چون نمره انضباط ندارن هر کار دلشون بخواد می کنن و هر جور دلشون بخواد لباس می پوشن. سال های پیش لحظه شماری می کردم که منم پیش دانشگاهی بشم تا از این آزادی استفاده کنم. روزها گذشت و من هم تبدیل شدم به یک دانش آموز مقطع پیش دانشگاهی.

اما اوضاع کاملاً با سال های پیش فرق کرده بود.

 یک هفته بعد از شروع کلاس ها ناظم اومد سر کلاسمون و شروع کرد به دیدن ناخن ها. من پیش خودم فکر کردم شاید امسال که تعداد بچه های مدرسه خیلی کم شده ناظم می خواد یه نظارت کوچولو رو ماها داشته باشه. روز بعد زنگ تفریح یه خانمی وارد کلاسمون شد و گفت من مربی بهداشت مدرسه شما هستم از این به بعد حق خوردن چیپس و پفک ندارید. یه روز دیگه معلم دیفرانسیل بهمون گفت صفحه های دفترتون رو شماره بزنید که یه وقت از برگه های اون نکنید. خیلی خوبه هر چقدر که بزرگتر میشیم کمتر اجازه تصمیم گیری بهمون داده میشه و باهامون مثل بچه هایی که هیچی نمی فهمن رفتار میشه.

با وجود این اتفاقات من کاملاً گیج شدم نمی دونم اومدم پیش دانشگاهی یا پیش دبستانی؟؟؟؟!!!


سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط Faezeh.s



یک دنیا شادی

 



ادامه مطلب

سه شنبه شانزدهم مهر 1387 توسط Faezeh.s



امروز
سلام.

امسال هر معلمی تازه ای که وارد کلاس ما شد این فرصت برای بچه ها به وجود اومد تا از معلم پارسالمون پیش این معلم بد بگن و روش اونو یه روش اشتباه بدونن و از روش معلمی که هنوز نتیجه کارش معلوم نیست جلوی خودش تعریف کنن.

امروز هم بچه ها یه قضاوت بی انصافانه راجع به معلم فیزیک پارسال که جلوی خودش ازش بی نهایت تعریف میکردند رو انجام دادن. دلم میخواست همون لحظه پاشم بگم چرا انقدر بی انصافین؟؟؟ چرا زحمت های معلمی که واقعاً امثال اون کم هستن که حتی ۱ ثانیه از وقت کلاس رو هدر نمیدن نادیده میگیرید؟ متاسفانه برای اینکه حوصله بحث با آدم های دورو و بی انصاف رو نداشتم چیزی نگفتم.

زنگ بعد هم دین و زندگی داشتیم. سیستم این کتاب واقعاً بیخوده. به تمام اعتقاداتت یه تلنگر میزنه اما نمی تونه خوب استدلال کنه. این سیستم به درده بچه های کوچیکتر که برای رفتن و سرچ کردن راجع استدلال درست و نتیجه گیری صحیح وقت دارن میخوره نه دانش آموزانی مثل ما که همه فکرشون به کنکور متمرکز شده. امروز معلممون هم یه سری صحبت راجع دین زرتشت کرد که با همه دونسته های من فرق داشت. اگه کتابی رو درمورد این دین و اعتقادات زرتشتی ها میشناسین لطفاً بهم معرفی کنید که بدونم دونسته های من درست بود یا حرف های معلم.

راستی یه سیستم چرت و پرت دیگه هم تازه به وجود اومده که گفتن بچه ها حق استفاده از اینترنت به عنوان منبع برای تحقیقاتشون ندارن. تو رو خدا نگاه کنید همه دنیا داره پیشرفت میکنه اما اینها دارن بچه ها رو مجبور میکنن مقاله های آپ تو دیت رو ول کنن برن سراغ همون کتاب های قدیمی که کلی غلط توشه.

 


شنبه سیزدهم مهر 1387 توسط Faezeh.s



عید فطر

کم کم داره ماه رمضون خداحافظی میکنه و میره، چه زود گذشت. انگار همین دیروز بود که با کوله باری از لحظه های زیبا اومد. اما چی میشه کرد هر اومدی یه رفتی داره مهم اینه که تونسته باشیم از تک تک دقایق این ماه به نحو احسن استفاده کنیم.

دلم برای لحظه های زیبای افطار، دقایق شاد با هم بودن، ثانیه های زیبای شب های قدر و هزار چیز دیگه ی این ماه تنگ میشه.

ما آدم ها خیلی ادعا داریم که می تونیم خیلی چیزها رو پیش بینی کنیم اما در مورد خودمون به هیچ وجه قادر به پیش بینی این موضوع نیستیم که یک ثانیه بعد زنده ایم یا نه. شاید سال بعد نباشیم که بتونیم از این فرصت خوب استفاده کنیم.

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم…
یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟

دلم خیلی گرفته، همیشه از خداحافظی متنفر بودم.

امیدوارم عبادت هاتون تویه این ماه قشنگ مورد قبول خدای مهربون قرار بگیره.

پیشاپیش عیدتون مبارک

 


سه شنبه نهم مهر 1387 توسط Faezeh.s



خسته ام
سلام الان که دارم این پست رو مینویسم هم خیلی خسته ام هم خیلی خوابم میاد.

هنوز هیچی نشده و مدرسه ها باز نشده کلی کارو زندگی و درس و تمرین دارم.

امروز که اومدم یه سر به وبلاگ جونم بزنم دیدم همون آقای بی فرهنگ بازم پاشده اومده تو وبلاگ من نظر داده. باید بگم که به خاطره اون نظرهای چرت و پرتت هنوز اونقدر ازت ناراحتم که هیچ وقت نمی بخشمت. دلم نمی خواست این جمله رو تو وبلاگم بنویسم اما خودت مجبورم کردی انسان بی تمدن!

مثل اینکه هر چند وقت یکبار باید یکی از پست های وبلاگم که در مورده بی فرهنگی کاربران ایرانی اینترنت بود باید تکرار کنم.

خوب بگذریم این بی فرهنگ اونقدر ارزشش رو نداره که راجبش حرف بزنم.

این چند روز دیگه حسابی بازار افطاری ها داغ بود و با نزدیک شدن به عید فطر همه به صورت mp3 مشغول افطاری دادن بودن.( به دلیل بی جنبه بودن بعضی ها حتی یدونه عکس هم از این مهمونی ها تو وبلاگم نمیذارم).

دیگه وقت ندارم که بنویسم تا پست بعدی بای.

 


دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط Faezeh.s



به شما ربطی نداره
یه موضوعی بود که باید حتماْ می گفتم.

این چند روزه بعضی از آدم های بی فرهنگ به خوشون اجازه دادن که از طریق یه سری نظر بیخود به من توهین کنن و تو زندگی من دخالت کنن.

به کسی ربطی نداره من چه دانشگاهی میخوام برم. به شما چه که من چی میخوام بذارم تو وبلاگم.

باید بگم به شما هیچ ربطی نداره هر وقت ازتون نظر خواستم بیاید اینجا نظر بدید.

امیدوارم...............................

اونقدر عصبانیم که نمی تونم چیزی بگم.

فقط یه جمله میگم: بزرگی به سن وسال نیست به عقل آدم هاست که متاسفانه آدم هایی مثل شما ندارن. براتون خیلی متاسفم


پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط Faezeh.s



اولین روز مدرسه

first day

سلام سلام. امروز اولین روز از آخرین سال مدرسه بود. صبح ساعت ۷ مامانی منو از خواب بیدار کرد من هم مثل همیشه کلی تنبلی کردم و گرفتم دوباره خوابیدم و ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه بیدار شدم بعدش هم کلی طول دادم تا لباس بپوشم. بازم لباس مدرسه و از این جور همون مسخره بازیهای مدرسه.

ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه بود که به طرف مدرسه به راه افتادم .و 10 دقیقه بعد تو حیاط مدرسه در حال سلام و احوالپرسی با دوستای عزیزم بودم.

امسال مدرسه ما خیلی خلوته چون فقط ۹ تا کلاس سوم و ۹ تا پیش دانشگاهی داریم.

راستی یه خبره خوب چهارشنبه ها و پنج شنبه ها هم تعطیلم.

این عکس هم که می بینید امروز از پنجره کلاس گرفتم.

 


سه شنبه دوم مهر 1387 توسط Faezeh.s



یک سال گذشت
دقیقاْ یک سال پیش بود که به خاطره یه سری مسائل بچه گانه ناراحت بودم و تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم تا تویه اون بنویسم. الان داشتم به اون پست های اول وبلاگم نگاه می کردم. نوشته بودم ۹ ماه تا تابستون مونده یعنی تویه این ۹ ماه چه اتفاقاتی میافته.

یک سال گشت. یک سال پر از خاطرات تلخ وشیرین.خدا رو شکر خاطرات تلخ زیاد نبود و همه قابل فراموش کردن بود. اما خاطرات خوبش اونقدر خوب بود که غیر قابل فراموش کردن هستش.

بهترین خاطره این یکسال مسافرت ها و لحظات شیرین بودن با خانواده بود. ای کاش بازم تکرار بشه

از فردا دوباره باید برم مدرسه.مامانی بهم گفته دیگه نمی تونی مثل قبل بشینی پایه اینترنت.

اما میدونید که من بدون اینترنت میمیرم. از این بچه های خنگ که فقط سرشون تو کتابه و نمیدونن دور و برشون چی میگذره متنفرم.

بالاخره من درس میخونم که تو این جامعه زندگی کنم باید بدونم اطرافم چه خبره.

من دیگه باید برم وسایلم رو برای فردا حاضر کنم.

نمی دونم کی دوباره بیام تو وبلاگی که عاشقشم اما تا اون روز خداحافظ...............


دوشنبه یکم مهر 1387 توسط Faezeh.s



بدون شرح

1088003873


دوشنبه یکم مهر 1387 توسط Faezeh.s



شب قدر

دلم خیلی گرفته.دلم میخواد گریه کنم.

خدایا ازت ممنونم که همچین شبهایی رو به وجود آوردی تا آدم هایی مثل من که فقط تو لحظه های سختی زندگی یادت میافتن دوباره بیان پیشت باهات حرف بزنن.

میگن تو این شب سرنوشت یک سال آدم ها مشخص میشه. خدایا برای آدم هایی مثل من که همه چیزو فراموش کردند تا سال دیگه چه سرنوشتی رو رقم میزنی؟

خدایا با آدم های پررویی مثل من که در طی یک سال هر کار دلشون میخواد میکنن و تویه یک شب میان پیشت ازت معذرت میخوان و فرداش دوباره همونی میشن که بودن چه جوری رفتار میکنی؟؟؟؟؟

الان رفتم یه سایتی پیدا کردم که حرم امام رضا رو به صورت زنده نشون میده من که مسجد نرفتم حداقل این طوری از لحظات این شب استفاده کنم.

 "امشب رحمت دوست جاریست , مانند رود , نه ! مانند باران , اگر دلتان لرزید , بغضتان ترکید , کسی اینجا محتاج دعاست , اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید. "

 

 


دوشنبه یکم مهر 1387 توسط Faezeh.s



Blog Skin