|
سلام به همه دوستای مهربون و خوبم.
من اومدم با یه پست پر از عکس.
خوب حالا بریم سراغ خاطرات و اتفاقات هفته اخیر.
اولین خبر ورود من برای اولین بار به کلاس های کنکور بود. من از مخالف های سرسخت اینجور کلاس ها هستم اما یکی از استادای دیفرانسیل که تعریفشون رو خیلی شنیده بودم چند روز همایش گذاشته بودن و من هم برای پی بردن به سطح علمی این کلاس ها، تویه این همایش شرکت کردم.
باید بگم این همایش از لحاظ علمی و شیوه تدریس در سطح فوق العاده عالی بود. و این همه تعریف از این استاد (آقای ف ت ح ی ) بی دلیل نبود.
اما از جو کلاس حالم به هم خورد. واقعاً بعضی از این آدم هایی که تویه این همایش با اون رفتار ها و طرز لباس پوشیدن، شرکت کرده بودن هدفشون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما خوب بازهم مجبور شدم تحمل کنم. و دیروز دوباره برای همایش دیفرانسیل رفتم موسسه علامه حلی. اما از اون جایی که آقای ف ت ح ی موقع برنامه ریزی به تداخل کلاس شیمی با زمان برگزاری همایش توجه نکرده بودن همایش ۳.۵ ساعت بعد یعنی ساعت ۶:۵ بعداظهر تشکیل شد و من مجبور شدم برم سر کلاس شیمی بشینم. استاد شیمی یه آقایی بود که رتبه ۱ کارشناسی ارشد تویه رشته شیمی بود. از اون تریپ آدم های فوق العاده باهوش که یه مقدار با زندگی عادی بیگانه هستن. 
تحمل کلاس خشکش خیلی سخت بود اما خوب چی میشد کرد. مباحثی که سر کلاس مطرح میشد به گفته خود استاد تا در طی ۳۰ سال گذشته تویه کنکور نیومده بود و یا موضوعات فراتر از کتابی بود که به درد ما نمی خورد. بالاخره استاد ساعت ۵ یه آنتراک ۲ دقیقه ای داد که فرصت خوبی بود برای من و دوستام که از کلاس بریم بیرون و دیگه هم سر کلاس برنگردیم. چون قرار بود ساعت ۶ بابایی بیاد دنبالم من مجبور شدم اونجا بمونم و گردشی تویه ساختمون داشته باشم. رفتم طبقه دوم آموزشگاه یه محیط باور نکردنی بود در هر کلاسی رو که باز میکردی یه عالمه کتاب و جزوه و کتاب تست و غذای از ظهر مونده بچه هایی رو میدیدی که به خاطره کنکور از زندگی عادی استعفا داده بودن و تمام زنگیشون رو به آموزشگاه منتقل کرده بودن و فقط شب ها موقع خواب میرفتن خونه. این هم چندتا عکس از این محیط وحشتناک.


به نظر شما واقعاً کنکور یا هر آزمون دیگه ای اونقدر ارزشش رو داره که آدم از همه چیزش بگذره؟؟؟ به نظر من باید در همه ی ابعاد زندگی تعادل برقرار باشه.
هر روز سعی میکنم نگاهم رو به زندگی تغییر بدم که دیگه انقدر انتقاد نکنم اما چه میشه کرد که به هر طرف نگاه میکنم موضوعی هست که واقعاْ به اصلاح احتیاج داره.
بالاخره حدود ساعت ۵:۳۵ بود که بابایی اومد دنبالم و رفتیم نمایشگاه صنایع دستی.
نمایشگاه خوبی بود. مخصوصاْ قسمت برگزاری موسیقی سنتی زنده به همراه حرکات موزون. واقعاْ بی نظیر بود. طوری بود که ما حتی دیشب هم برای دیدن موسیقی محلی به نمایشگاه رفتیم و احتمالاْ امشب هم برای سومین شب متوالی تویه این مراسم فوق العاده شرکت کنیم.
اولین باری بود که تو قزوین همچین جشنواره ای برگزار میشد. امیدوارم آخرین بار نباشه.
دیشب ۲ گروهه نگین دنا از استان یاسوج به سرپرستی آقای سید قطب الدین سادات و گروهه صحرا از استان بیرجند به سرپرستی آقای سلم آبادی برنامه اجرا کردند. شب قبل از اون هم گروهه گیل اوخان که متاسفانه اسم سرپرست گروه رو فراموش کردم از استان گیلان و گروهه صحرا به هنرنمایی پرداختند.

گروه گیل اوخان

گروه صحرا

صحنه ای از هنرنمایی گروه صحرا
گروه نگین دنا
لازم به ذکر هستش که این نمایشگاه تا ۲۴ آبان در محل نمایشگاههای بین المللی قزوین برای بازدید عموم دایر هستش و اگه شد حتماْ یه سر بزنید ضرر نمی کنید.
بعداْ نوشت: از همه دوستای گلی که لطف کردن و تو پست قبلی بهم تبریک گفتن فوق العاده ممنونم. ببخشید که نتونستم بیام تویه وبلاگهاتون ازتون تشکر کنم.
|