تبليغاتX
سرزمين روياهای من

دانشگاه در این روزها

۱. جناب استاد اندیشه 1 لطف کردن و به سبک جدید درس پرسیدن. اینطوری که از بچه ها میپرسید کدوم صفحه رو اشکال دارین و هرکسی که سوالی میپرسید اسمی رو از لیست صدا میکردن و میگفتن شما به سوال دوستت جواب بده اگه بلد بود که 1 نمره میگرفت و اگرنه که 0.5 نمره منفی. شانس آوردم که فقط از اول لیست و به ترتیب اسم ها رو میگفت و نوبت من نشد.

۲.کلاس های یک شنبه هام مخصوصا ساعت آخر خیلی برام خسته کننده است. از همه طرف بهم فشار عصبی وارد میکنه. اول اینکه حق نشستن ردیف جلو رو ندارم چون جناب استاد خان  در جلسه اول با ما اتمام حجت کردن که دخترها جلو نشینن و فکر این رو هم نکردن که آخه وقتی یه آقا با قد 190 جلویه من میشینن من بیچاره چه جوری باید برد رو ببینم دوم اینکه سه تا تخته رو با خط فوق العاده ریز که با چشم غیرمسلح قابل دیدن نیست پر میکنن و حق نوشتن درفاصله زمانی استاد رو هم نداری واگرنه اخراج از کلاس و سوم اینکه هر حرکتی شامل تکون خوردن لب ها که شباهت 1% به لبخند بی مورد داشته باشه هم باعث اخراج از کلاس میشه. خدا به خیر بگذرونه تا آخر ترم چه بلایی قراره سرمون بیاد.

۳. سر کلاس فیزیک نگاهی به جزوه کناریم کردم یه مقایسه کوچولو با جزوه مرتب و چندرنگ خودم کردم ودیدم تفاوتش زمین تا هواست اما جالب بود که باهمین جزوه نامرتب جواب هرسوالی رو خیلی سریع و بدون ماشین حساب تا چند رقم اعشار محاسبه میکرد.

۴. هنوز هیچی نشده جزوه های من بارها توسط بقیه بچه ها کپی شده میخوام یه پیشنهاد به انتشارات بدم چند سری از جزوه های منو کپی کنه در اختیار بقیه بذاره.

۵. دلم میخواد هرچه زودتر پنج شنبه هفته بعد برسه.

تذکر نوشت: خواهش میکنم اگه نوشته های منو نخوندین و برام کامنت میذارید بیخودی ننویسید" وبلاگ قشنگی داری" و یا " وبلاگ جالبی داری". معیار ارزیابی شما از یک وبلاگ قشنگیه؟؟؟!!

فکر نمی کنم این معیار عاقلانه ای باشه. ویا مگه وبلاگ من فیلم سینمایی که جالب باشه؟!!

 خواهش می کنم تو کامنت هاتون این جملات تکراری رو ننویسید.

قابل توجه همه: انتخاب محبوب ترین وبلاگ های فارسی

محبوب ترین وبلاگ ها

بعداْ نوشت: الان دلم میخواد دوشنبه زودتر برسه.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 21:52 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


نتیجه کنکورم

اول از همه نتیجه رو بگم که میدونم هیچ کدومتون طاقت ندارین صبر کنید.

من مهندسی نرم افزار قزوین انتخاب اولم قبول شدم.

با اینکه میدونستم نتایج ساعت 10 اعلام میشه از ساعت 5 صبح هی از خواب بیدار میشدم با موبایل سعی میکردم صفحه azmoon.com رو باز کنم اما هر کاری کردم باز نشد.

تا اینکه ساعت 10 همین که از خواب بیدار شدم اومدم پایه کامپیوتر، نمیدونید عجب لحظه سختی بود. اطلاعاتم رو وارد کردم میخواستم چشم هام رو ببندم که به خودم گفتم جرات داشته باش یه چیزی شده دیگه.

بالاخره صفحه باز شد دیدم بله من انتخاب اولم قبول شدم.

تنها کاری که تو اون لحظه کردم این بود مامانم رو بلند صدا کردم بغلش کردم گریه کردم.

(آخه من نمیدونم کی وقتی قبول میشه گریه میکنه که من گریه کردم)

pic

هنوز هم وقتی دوباره کارنامه ام رو میبینم اشک تو چشمام جمع میشه.

پر از احساسات قشنگم...

بعداْ نوشت:

۱.عنوان وبلاگی رو یه نگاه کوچولو بکنید ببنید چه تغییری کرده؟!!!

۲.خوشم میاد هنوز هیچی نشده همه بهم میگن خانم مهندس

به همین مناسبت:.....


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 10:56 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


به یاد روزهای مدرسه

گذشت روزها آرشیو وبلاگی رو برام جذاب تر و با ارزش میکنه، به طوری که کم کم داره برام حکم یه دفترچه خاطرات مصور رو پیدا میکنه. دفترچه خاطراتی که هیچ وقت ورق زدنش خسته ام نمیکنه. پست هایی که شاید نشون دهنده تغییر افکارم باشه اما با تمام وجود دوستشون دارم.

دیروز نشستم و کل آرشیو وبلاگم رو از اون پست اول تا الان خوندم. البته نه اونطور که مو به مو همه قسمت هاش رو بخونم. بالاخره نوشته های خودم بودن حتی نگاه کردن به تاپیک پست تمام خاطرات رو تو ذهنم زنده میکرد و حتی تداعی کننده لحظه هایی بود که داشتم اون ها رو می نوشتم.

یک آرشیو درست کردم برای خاطرات دوران مدرسه و کنکورم البته بعداً خاطراتی رو که یادم بیاد بهش اضافه میکنم.

وای که چقدر دلم برای روزهای مدرسه تنگ شده. دیگه هیچ ارتباطی بین من و مدرسه نیست چون که حتی اصل مدرک پیش دانشگاهیم رو هم گرفته ام. نمیدونم چرا انقدر اصل مدرک من زود حاضر شد ماله همه کلی طول میکشید.

چندتا عکس از روزهای مدرسه با یه توضیح و تجدید خاطرات هم گذاشتم که مرورشون خالی از لطف نیست.

۱. ۲۵ فروردین ۱۳۸۸/ یه روز برفی

سر کلاس شیمی بودیدم. من تا الان ندیده بودم تویه بهار اونم ۲۵ فروردین برف بیاد. با دوستم عین این برف ندیده ها رفتیم کنار پنجره و شروع کردیم با موبایل دوستم به عکس گرفتن. بعداً فهمیدم سایز عکس ها کوچیک بوده کلی ناراحت شدم اما الان این مدلیش کردم به نظرم بهتر شد.

مدرسمون از زوایای مختلف

  مدرسه ما در یک روزبرفی

۲. ۷ اردیبهشت ۱۳۸۸/جشن فارغ التحصیلی

تخته کلاسمون روز جشن فارغ التحصیلی.

 blackboard of our class in last day

شاید مشخص نباشه روش چی نوشته، من دوباره می نویسمش:

" زندگی شهد گل است، زنبور زمان می مکدش، آنچه می ماند عسل خاطره هاست"

شعری که قسمت پایین نوشته شده:

" نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم   دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا"

این هم که عکس حیاط مدرسمون از پنجره کلاس به طوری که اداره آموزش و پرورش هم تویه عکس مشخصه.

حیاط مدرسمون

روز فوق العاده ای بود، خوردن یه کیک خوشمزه و بعد یه ساندویج و نوشابه که البته من نتونستم اونجا بخورم و آوردم خونه خوردم و در آخر عکس های دسته جمعی و بعد خداحافظی.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 13:6 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


نوشتن کلید آرامش + خاطره انشاهای من

تویه این چند وقت (از وقتی که این وبلاگ رو ساختم تا الان) بهم ثابت شده نوشتن اتفاقات و حرف های دلم باعث آرامش عجیبی تویه وجودم میشه.

شاید باورتون نشه من تا قبل ساختن وبلاگی با نوشتن کاملاْ بیگانه و همیشه هم ازش فراری بودم. به طوری که وقتی راهنمایی بودم مخصوصاْ سال سوم حتی انشاهام رو هم مامانم مینوشت. ( همون موضوعی که تو اولین پست وبلاگی هم بهش اشاره کرده بودم)

انشاهای خودم هیچ وقت چیز خوبی از آب درنمیومد. یا کاملاْ علمی . و بی روح بود و یا کاملاْ انتقادی و در برخی از موارد سیاسی. البته این نوع دوم مختص به انشاهای ترم آخر و زمانی بود که مطمئن بودم دیگه معلم انشای اون سالم رو نخواهم دید.

 با تموم شدن دوران راهنماییم مامانی دیگه خیالش راحت شد که دیگه از نوشتن انشاهای من خلاص شده اما خوب یه جورایی این فکر اشتباهی بود به این دلیل که درسته که دیگه تو دوران دبیرستان چیزی به اسم درس انشا نبود اما من به خاطره گرفتن نمره پرورشی هم که شده نمی تونستم بیخیال شرکت در مسابقات، مخصوصاً مسابقه انشا نماز بشم.

سال سوم دبیرستان بودم که یه مسابقه انشا نماز تو مدرسمون برگزار شد، حدود ۱۲-۱۳ تا موضوع داشت که باید یکی از اونها انتخاب میشد و در رابطه با اون چند صفحه ای نوشته میشد. من هم با زحمت فراوان همه موضوع ها رو یادداشت کردم و به مامانی دادم تا به انتخاب خودش یکی رو انتخاب کنه و برام بنویسه.

بعد از اینکه نوشته های مامانی رو کلی اینور و اونور کردم و خیلی از قسمت ها رو حذف و یه چیزایی هم به اون اضافه کردم سریع تایپش کردم و به معلم پرورشی دادم.

چند روز بعدش بود که مطلع شدم انشای من جزء 3 تا انشای برتر مدرسه انتخاب شده،غافل از همه جا کلی ذوق کردم. تا چند روز بعد که مربی پرورشی منو صدا کرد و بهم گفت باید خودمو برای مرحله بعد که مسابقه انشا نماز در سطح منطقه بود آماده کنم، منو میگی انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کرده بودن.

گذشت تا اینکه روز مسابقه رسید منو یکی دیگه از اونایی که انشای اونهم انتخاب شده بود رفتیم به سمت محل برگزاری مسابقه. بعد از پخش کردن برگه ها با هر بدبختی که بود بالاخره یک صفحه و خرده ای نوشتم. جالب اینجا بود که فکر میکردم الان برگه رو که بدم خلاص میشم اما فکرم بسی اشتباه بود.

بعد از مسابقه نوشتن انشا اعلام کردن هنوز یه قسمت از مسابقه که اونهم خوندن نماز با صدای بلند جلویه یک عدد مربی تجوید قرآن باقی مونده. این قسمت بدترین قسمت مسابقه بود که هیچ راه فراری نداشت.

 من جزء آخرین نفراتی بودم که قرار بود تویه این قسمت شرکت کنن اما خوب بالاخره نوبتم شد. وقتی نحوه گرفتم آزمون از بقیه رو دیدم شک نداشتم که الان از من هزارتا غلط میگیرن. به همین خاطر کلی هول شد.

رفتم ایستادم و شروع کردم به نماز خوندن اما چه نمازی!!! همین که خواستم سوره حمد رو بخونم دیدم یادم نمیاد هی فکر کردم تا آخر خانمه بهم تقلب رسوند و یادم اومد.

وقتی نتایج اون مسابقه اعلام شد همونطور که فکر میکردم من جزء برگزیدگانش نبودم.

این هم نتیجه اینکه یکی دیگه برات انشا بنویسه. دیدید این کارها آخر و عاقبت نداره.

پی نوشت:

۱. امروز روز خیلی خوبی برام بود. پیدا کردن یه دوست قدیمی، حرف زدن با دوتا از دوست های خوب وبلاگی.

 ۲. در راستای پیشنهادات زهره جونم به زودی تویه این وبلاگ یه سری تغییرات به وجود میاد.

۳. درحال حاضر ۲ تا آرزو دارم، دعا می کنید هر چه زودتر برآورده بشن؟؟


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 19:29 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


خداحافظ کنکور، سلام تابستون!!

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممم. بالاخره کنکورم تموم شد.

به همین منظور --------->                 2 2

311113

امروز صبح کنکور دانشگاه آزاد داشتم. ساعت برگزاری آزمون ۸ صبح بود اما من از ساعت ۶:۳۰ رفتم محل برگزاری آزمون. سوالها هم خوب بود البته تا ببینیم نتیجه چی میشه. بعضی از سوالهای عمومیش واقعاً خنده دار بود.

خنده دارترینش اولین سوال دین و زندگی بود: نام برادر حضرت موسی چه بود؟؟ وقتی این سوال رو دیدم انقدر که خنده ام گرفته بود فقط سعی کردم آروم بخندم که نظم جلسه به هم نخوره.

۲۰۰ تا سوال بود یعنی ۳۵ سوال کمتر از کنکور سراسری و ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه هم آزمون تموم شد درحالی که آزمون سراسری تا ساعت ۱۲:۱۰ بود.

تقریباً ۱۰ دقیقه تا اتمام زمان کنکور مونده بود که فرم نظرسنجی رو آوردن، یه سوال داشت که نوشته بود چرا این رشته ( انتخاب اولم نرم افزار کامپیوتر بود) رو انتخاب کردید؟؟ چندتا گزینه هم داشت و از اونجایی که من نمی تونم دروغ بگم گزینه " شغل مناسب و درآمد کافی " رو انتخاب کردم.

چی کنم خوب هرکار کردم نتونستم خودم رو قانع کنم گزینه ی دروغ رو انتخاب کنم.

خوب این کنکورم تموم شد و تعطیلات تابستونم شروع شد.

برای همه کنکوری ها آرزوی موفقیت میکنم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 ساعت 18:24 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


کارت ورود به جلسه کنکور آزاد

اول قرار بود کارت ورود به جلسه کنکور دانشگاه آزاد هم مثل کنکور سراسری اینترنتی باشه اما بعدش نمی دونم چی شد که اعلام کردن برای گرفتن کارت باید به دانشگاه آزاد مراجعه کنید.

اینجوری شد که امروز من و خواهری با هم رفتیم دانشگاه آزاد تا کارت ورود به جلسه منو بگیریم. برای گرفتن کارت همه باید از در اساتید وارد دانشگاه میشدن اما از اونجایی که من مثل همه نبودم  و خواهری با اون خانم هایی که جلویه در دانشگاه مسئول چک کردن کارت دانشجویی آشنا بود من تونستم بدون داشتن کارت دانشجویی وارد دانشگاه بشم.

بدون کارت وارد دانشگاه شدن خیلی بهم انرژی داده بود به خواهری گفتم باید تمام دانشگاه رو بگردیم. اما از اونجایی که من خیلی زود خسته میشم چند دقیقه بعد از گشتن تویه دانشگاه و انجام دادن کارهای خواهری در حالی که هنوز کارت ورود به جلسه کنکورم رو نگرفته بودم خیلی خیلی خسته شدم و انرژیم به صفر رسید.  

یه چیز خیلی جالب امروز تویه دانشگاه دیدم و اون هم یه گربه جلویه بوفه دانشگاه بود که خواهری همیشه از اکیپ این گربه ها که همشون هم دزد هستن تعریف میکرد و من امروز در عین شجاعت درحالی که از گربه وحشت دارم تونستم یکی از این گربه ها رو ناز بدم البته با پا

این هم عکس گربه ی به ظاهر بی حال در کنار من

گربه ملوس و من

البته اینطوری نگاهش نکنید که انقدر بی حال افتاده که آدم فکر میکنه آنفولانزای گربه ای داره و در حال مرگه بعد از چند دقیقه دیدمش که از من سرحالتر داشت تویه آفتاب قدم میزد

محل توزیع کارت سالن ورزشی بود و خانمی هم که مسئول دادن کارت ها بود خیلی خیلی مهربون بود.

آزمون من هم روز ۵شنبه صبح هستش و بعد از اون اگه خدا بخواهد تعطیلات تابستونم شروع میشه.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 19:23 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


روزهای بین کنکور سراسری و آزاد

سلام دوست جونا بعد از دو روز دوری از اینترنت بالاخره اومدم.

پنج شنبه صبح ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار شدم تا آماده بشم و یک ساعت زودتر برم محل برگزاری آزمون. حالا حتماً میگید من که گفته بودم میخوام دیر برم چرا انقدر زود رفتم؟؟!!! به دلیل اینکه نمیدونم کدوم سازمان باهوشی دقیقاً همون روز یک همایش پیاده روی برای خانم ها از میدون جانبازان به سمت فدک برای ساعت ۶ صبح گذاشته بود. من هم چاره ای جز زود رفتن نداشتم و اگرنه امسال باید بیخیال کنکور میشدم.

حدود ساعت ۱۰ دقیقه به ۶ بود که رسیدم جلوی در هنوز باز نشده دانشگاه آزاد. حدود ۳۰نفر به جز من اونجا بودن. خوب شد این دفعه هم طبق معمول همیشه با خواهرجون رفته بودم تا باز شدن در کلی باهم گفتیم و خندیدیم. جاتون خالی چه هوایی بود جون میداد واسه شمال اما خوب چی میشد کرد باید میرفتم سرجلسه کنکور

بعد از باز شدن در با خواهری خداحافظی کردم و اولین نفر بودم که وارد محوطه دانشگاه شدم. محل برگزاری آزمون سالن ورزشی بود همه رفتیم جلوی در اونجا ایستادیم تا بعد از چک کردن کارت هامون وارد محل برگزاری آزمون بشیم. همونجا کلی از دوستام رو دیدم و مشغول صخبت کردن شدیم که یهو دیدم از پشت یکی صدام میکنه برگشتم دیدم خواهریه گفتم تو رو چه جوری راه دادن؟؟ گفت کارت دانشجوییش رو نشون داده اومده تو.

این خواهری من انقدر که هر روز رفته دانشگاه و با همه آشناست اگه کارت هم نشون نمیداد باز هم اجازه میدادن راحت بیاد تویه دانشگاه.

بالاخره رفتیم سر جلسه و بعد از پر کردن فرم نظرسنجی ساعت ۸ کنکور شروع شد و تا ساعت ۱۲:۱۰ هم ادامه داشت. بعد از تموم شدن کنکور تمام بدنم درد میکرد از بس که صندلی هاش نامناسب بود.

وقتی از سالن برگزاری آزمون خارج شدم خواهری رو دیدم که با یک عدد پاکت آبمیوه برای یک بچه کنکوری جلوی در ایستاده بود و منتظر من بود. مرسی خواهرجون

میخواستم وبلاگی رو همون پنجشنبه آپ کنم اما نشد دیروز صبح هم که شارژ اینترنتمون تموم شد و موند برای امروز از صبح تا الان هم منتظر بودم این اینترنت شارژ بشه اما خوب این صبانت هر دفعه که شارژ میکنی بعد از کلی تماس گرفتن با پشتیبانی بعد از ده ساعت یادش می افته اینترنت ما رو شارژ کنه.

پ ن: دیشب که متوجه شدم مایکل جکسون مرده خیلی ناراحت شدم با اینکه از طرفداراش نبودم اما خوب مرگش خیلی ناراحت کننده بود.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 23:5 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


یک قدم تا کنکور

سلام دوست جونا اول از همه یه عذرخواهی بهتون بدهکارم که این چند وقت نمی تونم بهتون سر بزنم انشاالله تا یک هفته دیگه ( بعد از کنکور دانشگاه آزاد) از این کنکور و جو استرس زا خلاص میشم و رسماْ تعطیلات تابستونم شروع میشه و به همتون سر میزنم.

بیش از چند ساعت تا کنکور باقی نمونده، استرس تمام وجودم رو گرفته و دیگه از اون آرامشی که تو پست قبل نوشته بودم خبری نیست.

هرچی میکنم حواسم رو به یه موضوع دیگه متمرکز کنم که استرسم کمتر بشه، نمیشه.

همه چی داره رو اعصابم اسکی میکنه.

از همه بدتر هم این لینک بود :عکس کنکوری های 88 که واقعاً منو ناراحت کرد.

آخه سازمان سنجش با خودش چه فکری کرده که اینطوری عکس تمام کنکوری ها رو گذاشته رو سایت.

واقعاً به خاطره این اقدام بیخود باید از سازمان سنجش شکایت کرد.

 خوب دیگه دوست جونا فعلاً خداحافظ برام خیلی خیلی دعا کنید.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در چهارشنبه سوم تیر 1388 ساعت 12:21 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


کارت ورود به جلسه کنکور سراسری

کارت ورود به جلسه کنکور سراسری که قرار بود ۱ و ۲ تیر برای مشاهده و پرینت روی سایت قرار بگیرد رسماْ از امروز روی سایت سنجش قرار گرفت و من دیشب یعنی ۳۰ خرداد کارتم رو پرینت کردم.

چقدر من اکتیوم، یه روز زودتر از زمان اعلام شده کارت گرفتم.

محل آزمونم هم دانشگاه صنایع و مکانیک (دانشگاه آزاد باراجین) هستش. آخه یکی نیست بگه کنکور دانشگاه سراسری رو چه به دانشگاه آزاد.

ساعت ۷ صبح هم درهای محل برگزاری آزمون بسته میشه، بدتر از اون هم اینکه نوشتن یک ساعت قبل از بسته شدن درها تویه محل برگزاری آزمون باشید. من ساعت ۶ صبح پاشم برم باراجین که چی بشه؟؟؟!!! عمراً این کارو بکنم.

من سر تمام کنکورهای آزمایشی دیر رسیدم، کنکور واقعی هم برام فرقی با اونا نداره.

خیلی جالبه که من در حالی که فقط چند روز تا کنکور نمونده هیچگونه استرسی ندارم و کاملاً ریلکسم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 20:30 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


جشن فارغ التحصیلی

کیک

امروز روز خاطره انگیزی برای من و همکلاسی هام بود روزی که باید از مدرسه خداحافظی میکردیم.( البته نه به طور کامل چون تا ۲/۳/۸۸ یعنی پایان امتحانات میتونیم همدیگرو ببینیم) این روز رو جشن گرفتیم تا سعی کنیم با یه خاطره خوب از هم جدا بشیم.

جشن فارغ التحصیلی ما در معنی واقعی فراغت از تحصیل نیست بلکه جشنی برای شروع راه است و در واقع این جشن خداحافظی با دوران قشنگ مدرسه بود.

روز قشنگی بود هر کدوم سعی میکردن تا با گرفتن عکس از همدیگر و مدرسه یادگاری از این روز قشنگ داشته باشن اما مگه ممکنه ۱۲ سال خاطره رو تویه چندتا عکس خلاصه کرد؟؟!!!...


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 19:3 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


حس غریب

نمیدونم ما آدم ها چرا وقتی عمر چیزی داره به پایان میرسه تازه یادمون می افته چقدر اونو دوست داریم و بهش وابسته ایم. بعد از این که میفهمی تا چند روز دیگه بهترین دوران زندگیت تموم میشه حس غریبی بهت دست میده. نمیدونی باید خوشحال باشی یا ناراحت.

فقط تا چند روز دیگه روزهای قشنگ مدرسه تموم میشه. نمی تونم باور کنم چقدر زود ۱۲ سال گذشت. مثل یه خواب بود نه مثل یک رویای زیبا بود. و چقدر سریع اومد و رفت...

میدونم بعد هر خاطره خوبی روزهای خوبتری انتظارم رو میکشه و تموم شدن مدرسه مساویه با رفتن به دانشگاه. اما من به جز مدرسه کجایه دنیا میتونم دوستی و صمیمیت همکلاسی هام رو پیدا کنم؟؟؟

این روزهای آخر به هر جایه مدرسه که نگاه میکنم  هر گوشه اش برام تداعی کننده یه احساس و خاطره قشنگه. امروز از پنجره طبقه سوم به مدرسه راهنماییم نگاه میکردم. چقدر کوچیک شده بود اما در عین کوچیکی چه روزهای بزرگی رو به یادم می آورد. چه خاطره هایی ...


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 23:31 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


امروز مدرسه فردا ...

درست از پارسال بود که دوباره همون بحث قدیمی و خاک گرفته دوران راهنمایی ام زنده شد. دوباره در عرض چند روز بین تمام بچه های مدرسه پیچید. و هر روز که می گذشت استرس هامون بیشتر میشد. اولش فکر میکردیم یه شوخیه اما بعداْ که نشونه هاش رو کم کم بهمون نشون داد دیدیم نه موضوع جدیتر از این حرف هاست.

صبر کنید از اول براتون تعریف کنم. از زمانی که راهنمایی بودم نه از قبلترش زمانی که خواهری راهنمایی بود ( ۵ سال قبل از رفتنم به اون مدرسه) این بحث وجود داشت که چون مدرسه شما کنار اداره کل آموزش و پرورش ساخته شده آموزش و پرورش میخواد این مدرسه رو بگیره و خرابش کنه. اما اون زمان بچه ها رفته بودن کنار دیوار مدرسه (همون دیوار مشترک با محوطه آموزش و پرورش) ایستاده بودن و گفته بودن ما اجازه نمیدیم مدرسمون رو خراب کنید.

با شجاعت بچه ها سر و صدایه این بحث خاموش شد. و زمانی که من تویه مدرسه ثنا درس میخوندم تقریباْ دیگه خبری از این حرف ها نبود. اما این سکوت خیلی مشکوک بود. و ما به این خیال بودیم که این بحث برای همیشه تموم شده.

تا اینکه روزها گذشت و من وارد دبیرستان شدم. مدرسه جدید من هم باز یه مرز مشترک با آموزش و پرورش داشت. سال اول که بودم برای رفتن به داخل مدرسه باید از نگهبانی آموزش و پرورش رد میشدیم و وارد مدرسه میشدیم. اما از سال بعدش دیگه اجازه عبور از اون قسمت به ما داده نشد و هر روز یه سری کارگر میومدن مدرسه ما و شروع میکردن به ساختن در جدید برای مدرسه. یه روز یه در رو به خرابه کنار مدرسه درست میشد و فرداش یه در دیگه رو به خیابون.

 تا اینکه پارسال دوباره همون بحث قدیمی بین بچه های مدرسه پر شد. اما این دفعه یه شوخی نبود چون از پارسال مدرسه ما دیگه دانش آموز سال اول نگرفته بود و این موضوع نشون میداد یه خبرهایی هست که ما از اون بی اطلاعیم.

 اما خرداد امسال بود که مدیرمون این اطمینان رو بهمون داد که آموزش و پرورش فعلاْ با ما کاری نداره. اما از مهر امسال که مدرسه ما فقط دانش آموز سوم و پیش دانشگاهی داشت مشخص شد که دیگه تا زمان گرفتن مدرسه چیز زیادی نمونده.

این طوری بود داستان مدرسه ای که فقط به جرم داشتن مرز مشترک با آموزش و پرورش باید خالی بشه و امسال آخرین سال فعالیت اون برای دانش آموزان باشه. از فعالیت بعدی مدرسه ما هنوز خبر قطعی دردسترس نیست. یکی میگه میشه پژوهشسرا یکی میگه میشه محل برگزاری کلاس های ضمن خدمت معلم ها و هزار حرف دیگه.

اما این وسط فقط یه موضوع کاملاْ روشنه که اون هم اینه که بچه های این کشور حق درس خوندن تویه مدرسه تازه سازی مثل مدرسه ما، با امکاناتی مثل امکانات مدرسه ما که می تونم بگم آزمایشگاه های مدرسه ما بین مدارس قزوین نمونه هست رو ندارن. از من که گذشت و فقط چند هفته دیگه تا پایان دوران تحصیل مدرسه ایم باقی مونده اما برای تمام بقیه دانش آموزان این کشور متاسفم.

می دونم مدرسه که مدل یه جامعه بزرگ بود این طوری بود و چه روزهایی خواهم داشت در این جامعه واقعی که همش از شعارهای پوچ و بی اساس تشکیل شده.

امروز مدرسمون رو از ما گرفتن باید منتظر باشیم که در آینده و در جامعه بزرگتر چیزهای بزرگتری رو به بهانه های مختلف از ما میگیرین و چرا نباید در مقابلشون اعتراض کنیم؟؟؟؟!!!!!!

پ ن. چند وقتی هستش که میخوام یه وقت بذارم به همه وبلاگ های دوستان سر بزنم و به همه کامنت ها جواب بدم اما ببخشید اصلاً فرصت ندارم. شاید از این به بعد همین جا به کامنت هاتون جواب بدم.  شاید در آینده ای نچندان دور به کامنت های قبلی دوستان هم جواب دادم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 ساعت 21:51 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


صبحانه دسته جمعی

سلام دوستان خوبم. حال و احوالتون چطوره؟؟ چه می کنید با تعطیلات؟ آخ یادم نبود شماها فقط امروز رو تعطیل هستید فقط منم که تا شنبه در تعطیلات به سر می برم. .

دیروز بچه های کلاس ما در یک حرکت ابتکاری و در راستای اصل استفاده هرچه بیشتر از روزهای در کنار هم بودن، مراسم صبحونه دسته جمعی رو در کلاسمون برگزار کردیم.

جایه همتون خالی ساعت ۸ صبح سر کلاس هندسه تحلیلی همه کنار هم صبحونه خوردیم. اونم چه صبحونه ای آش حلیم، نون بربری و یک لیوان چایی داغ2

نمیدونید چقدر بهمون خوش گذشت، حالا هی بیان بگن بچه های کنکوری افسرده هستن. اما نگاه کنید ما داریم با همین حرکات ساده از تمام ثانیه های مونده به کنکور استفاده بهینه میکنیم. و سعی می کنیم تا از هر فرصتی برای کم کردن استرس های موجود استفاده کنیم. و در شرایطی که هیچ یک از مسئولین به فکر تفریحات ما نیست ما خودمون به فکر خودمون هستیم.(تا سیاسی نشده زودتر تمومش کنم)

حرکت خیلی جالبی بود و مورد استقبال معلم هامون قرار گرفت و تعدادی از معلم ها بهمون میگفتن کار خیلی خوبی کردید و ما هم کلی ذوق کردیم و تصمیم گرفتیم هر چند وقت یکبار از این کارها بکنیم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ساعت 12:0 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


بازم کنکور آزمایشی و معرفی گروه وبلاگ نویسان

پست خصوصی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط Faezeh.s در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت 13:10 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


خداحافظی

سلام دوست جونا.

با تموم شدن ترم اول ۴ نفر از کلاس ۲۲ نفره ما تصمیم گرفتن تا ترم دوم رو غیر حضوری بخونن.می تونم بگم تویه این مدت چند سالی که باهم بودیم و با وجود وابستگیمون به هم امروز غم عجیبی تمام کلاس رو گرفته بود. اون ۴ نفر از تمام بچه ها خداحافظی کردن چه لحظه هایی بود.

هر کدوم از بچه ها سعی می کرد خودش رو شاد نشون بده و بخنده تا اون یکی از این خداحافظی ناراحت نشه اما اشکی که تویه چشم همه حلقه زده بود احساسات واقعیش رو نشون میداد. لحظه ی خداحافظی چقدر سخته. حالا این خداحافظی با ۴ نفر از بچه ها بود خرداد ماه یعنی وقتی که همه میخوایم از هم جدا بشیم اون موقعه چی می کنیم؟؟!!

چند روز پیش وقتی که امتحانات ترم اول تموم شد احساس غریبی داشتم. از یه طرف شوق رفتن به دانشگاه و از طرف دیگر فکر این که تا چند ماه دیگه باید با مدرسه و همه خاطرات خوبش و همه دوستام خداحافظی کنم.

شاید دوستی هامون با این تغییر مکان از بین نره اما مطمئناْ دیگه این روزهای قشنگ باهم بودن تویه مدرسه تکرار نمیشه. 

من همیشه اعتقاد داشتم برای رسیدن به یه چیز خوب تو زندگی باید از خیلی چیزها هرچند هم که خوب باشن گذشت اما این دفعه نمی تونم با این گذشتن از خاطرات خوب مدرسه کنار بیام.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 23:27 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


پایان امتحانات

سلام به همه دوستای گلم. حال و احوالتون چطوره؟ 

بالاخره امتحانات طولانی من تموم شد. ...

از امروز کلاس های ترم دوم شروع شد آخه یکی نیست بگه حداقل یه روز بین دو ترم فاصله میذاشتین تا  بچه ها یه کم استراحت کنن. اما خوب از اون جایی که تو کشور ما انگار دانش آموز بودن یه جرم بزرگه و ما دانش آموزان بیچاره مجبوریم که این همه سختی رو تحمل کنیم امروز هم امتحان دیفرانسیل داشتم و هم باید میرفتم مدرسه برای درس خوندن برای امتحان هم که فقط دیروز رو وقت گذاشته بودن.

امروز صبح وقتی ساعت ۷ مامان جون بیدارم کرد داشتم از خستگی میمردم و هنوز هم خوابم میومد  آخه دیشب تا ساعت ۱۲:۳۰ دقیقه شب داشتم درس میخوندم و تا بخوابم ساعت شده بود ۱:۳۰. اینطوری بود که امروز صبح بیدار شدن از خواب برام شده بود یه مشکل بزرگ.

اصلاْ حال و حوصله موندن تو مدرسه بعد از امتحان رو نداشتم. امروز به اندازه یکسال خسته شده بودم. الانم که دارم اینها رو مینویسم حسابی خسته ام.

امروز بعد از یه مدت طولانی ( تمام مدتی که امتحان داشتم) وقت کردم با مامان جون رفتیم یه سرچی تو خیابون ها کردیم.

 الان یه نگاهی به وبلاگی کردم دیدم قبل از امتحاناتم نوشتم که در مدت امتحاناتم وبلاگی رو آپ نمی کنم چقدر هم رو حرفم موندم

خوب دیگه چیزی یادم نمیاد برم یه سری به دوستان خوب وبلاگیم بزنم.

تا آپ بعدی

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 22:43 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


اولین روز برفی امسال

پست خصوصی


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 12:48 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


گهی زین به پشت و گهی پشت به زین!

سلام دوستای خوبم بالاخره بعد از چند روز دوری اومدم. نه زیاد خوشحال نشین چون فقط به دلیل کنسل شدن امتحان روز دوشنبه ام تا شنبه هفته بعد امتحان ندارم. و همین موضوع برام فرصتی بود برای آپ کردن وبلاگی.

امروز یه تجربه بزرگ تویه زندگیم کسب کردم. من امروز مراقب امتحان بودم. اونم چه امتحانی امتحان معلم ها

امروز قرار بود تا تویه مدرسه ما مسابقه ی برای معلم های ناحیه یک برگزار بشه. و از من هم خواسته شد تا در این امتحان به مسئول های مدرسه کمک کنم. موقعی که داشتم برگه های پاسخنامه و سوالات رو پخش می کردم n بار از من سوال کردن با مداد جواب بدیم یا خودکار؟ یاد اون موقع هایی افتادم که تا از بعضی از معلم ها می پرسی با مداد یا خودکار با لحن بدی میگن خودت باید بدونی با چی جواب بدی.

سر امتحان هم که دیگه این خانم ها برای همه ی سوال ها از سیستم مشورت استفاده می کردن. تازه یکیشون کتاب باز میکرد چند نفر دیگه هم صندلی هاشون رو کج کرده بودن که راحت از روی بقیه جواب بدن وقتی یکی از دوستام بهشون تذکر داد برگشتن میگن اگه میخواستم که درست مینشستم.

چقدر یه سری ها پررو تشریف دارن. بعد از اینکه دیدن من و دوستام نظارت فوق العاده ای داریم مدیر مدرسمون من و دوستم رو کشید کنار بهمون گفت: تویه این مسابقه اونقدر عیبی نداره که تقلب کنن.

یعنی چی که تقلب عیبی نداره!!!!!!؟؟؟؟!!!!!این کار دزدیه. خدا رو شکر هیچ وقت تویه عمرم این کار زشت رو انجام ندادم و همیشه هم قبل از امتحان خیلی ها آویزونم بودن که بهشون برسونم من هم از سیستم همیشگیم استفاده می کردم اونقدر ریز می نوشتم که کسی که تو فاصله ۲۰ سانتی متری من نشسته بود هم نمی تونست بخونه من چی نوشتم.

واقعاْ جایه تاسفه که یه سری از آدم هایی که قراره الگویه یه نسل باشن خودشون رفتارشون هنوز پر از اشتباهه. و البته باید بگم یه سری از معلم ها هم خیلی خوب هستن که واقعاْ در همه موارد با دلسوزی تمام کارشون رو انجام میدن و اونقدر مهربونن که حد نداره.

خواهش می کنم نیاید بعداْ بگید تو یه علامت سوال برداشتی و داری همه رو زیر سوال میبری. این چیزایی بود که با چشم خودم دیدم. و واقعاْ متاسفم که آدم هایی تویه این جامعه وجود دارن که چیزی رو که برای دیگران عیب میدونن برای خودشون یه کار عادیه و به نظرشون هیچ عیبی نداره.

راستی یه تذکر مهم هم بدم به کسانی که تویه این چند وقت برام کامنت گذاشته بودن که من آپم و بیا سربزن. من چند وقت پیش یه پست رو به این موضوع اختصاص دادم و گفتم از این کار متنفرم. اما مثل اینکه بعضی ها واقعاْ نمی فهمن.

خوب حالا کنار وبلاگ نوشتم "فقط در رابطه با متن کامنت بزارین" اما بعضی ها نمی بینن. من اگر لازم بدونم و فرصت داشته باشم به وبلاگ دوستان سر میزنم اما اگر ببینم کسی از این کامنت مسخره ها گذاشته از لینک باکس وبلاگم پاکش میکنم و هیچ وقت هم به وبلاگش سر نمیزنم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 11:35 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


اولین گام در ورود به آینده

امروز بالاخره بعد از آماده کردن تمام مدارک فرصت کردم تا برای کنکور سال ۸۸ ثبت نام کنم.

خوب میشه گفت این اولین قدم در ورود به آینده من بود.

هر روز که میگذره و به این آزمون سرنوشت ساز نزدیک تر میشم استرسم بیشتر میشه.

برای من و همه کنکوری ها دعا کنید.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه بیست و سوم آذر 1387 ساعت 22:4 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


یک قدم تا اون دنیا

امروز مشاور مدرسمون وارد کلاس ما شد و گفت که برای ثبت نام کنکور که از امروز فرصت اون شروع شده فقط تا شب گذشته فرصت داشتیم که به سایت سازمان سنجش مراجعه کنیم و کد رهگیری بگیریم و امروز هم فرصت اون تموم شده.

نمی دونید با این خبر چه استرسی به ما که تازه اون لحظه از عوض شدن قانون ثبت نام کنکور و دریافت کد رهگیری اطلاع پیدا میکردیم وارد شد یعنی من اصلاً متوجه نشدم چه طوری اومدم خونه و سریع رفتم سراغ پی سی و دیدم خوشبختانه هنوز برای دریافت کد رهگیری فرصت هست.

وقتی از این خانم مشاور سوال کردیم که چرا به ما اطلاع نداده با لحنی فوق العاده بی ادبانه به ما جواب دادن که "وظیفه من نبوده که به شماها خبر بدم"

من نمی دونم که چرا آموزشگاه های کنکور باید بچه ها رو از این موضوع مطلع کنن اما مدرسه ای با این همه ادعا و قبول نداشتن آموزشکده های کنکور با ما این طوری میکنه. و خانم مشاور که خدایه ادعاست با ما این طوری میکنه و قابل ذکر هستش که مشاور مدرسه ما خانم "ک.د" مسئول یکی از هفته نامه های استان قزوین (هفته نامه" م") هستش. ( به این دلیل همه اسم ها رو به اختصار نوشتم که دنبال دردسر نمی گردم). و این خانم با این همه ادعا امروز کاری با ما کرد که ما رو تا یک قدمی اون دنیا برد.

اگه این کد رو دریافت نمی کردم باید برای همیشه با آینده خداحافظی میکردم. اون وقت نه تو رسانه ها چیزی درمورد دریافت این کد اعلام شده و حتی مدیر مدرسمون هم از این موضوع اطلاع نداشت.

ما چه گناهی کردیم باید از قوانین جدید که انقدر حساس و سرنوشت ساز هست اینطوری مطلع بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گناه ما اینه که یه مشت آدم پر ادعا که فقط بلد هستن حرف بزنن اطرافمون رو پر کردن. آدم هایی که فقط به فکر کار خودشون هستن و بی ارزش ترین چیز برای این افراد ما دانش آموزان بیچاره ایم.

دلم برای خودم و امثال خودم میسوزه که نمی دونم به جرم کدوم گناه نکرده با ما اینطوری میکنن.برای خودم و امثال خودم متاسفم با این نظام آموزشی و این مربی ها   


بعداْ نوشت: امروز که اومدم تا به وبلاگی سربزنم با کامنت دختر دایی عزیزم روبه رو شدم. عزیزم به وبلاگ من خوش اومدی و نمی دونی با کامنتت چقدر خوشحالم کردی. امیدوارم از وبلاگم خوشت اومده باشه.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 22:35 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


ورود از دنیای مجازی به دنیای واقعی

دیروز که اومدم تا سری به وبلاگم بزنم با کامنتی مواجه شدم که باعث شد فوق العاده تعجب کنم. و سریع رفتم و هفته نامه حدیث رو خریدم و دیدم بله، تویه صفحه سه در قسمت از درون وبلاگ ها مطلبی از وبلاگ من چاپ شده. (نوشته ای که تویه 3 پست قبل با تاپیک چند تا خبر از مدرسه نوشته بودم)

این اولین گام در ورود نوشته های من از دنیای مجازی وبلاگستان به دنیای واقعی بود. خوشحال شدم که شاید یکی با خوندن این مطلب چاره ای برای حل این موضوع پیدا کنه.

و حالا بشنوید از نتیجه ی این کار

امروز حدود ساعت ۱۱ صبح ناظم مدرسمون وارد کلاس ما شد نمی دونم آفتاب از کدوم طرف طلوع کرده بود که ایشون فوق العاده مهربون شده بودن. اومده بودن تا طبق معمول ناخن های دانش آموزان رو چک کنن. بعد از چک کردن ناخن ها خانم ناظم گفت: بچه ها من دیگه به شما اصرار نمی کنم که اگه ناخن هاتون بلند هستن با ناخنگیر مدرسه بگیرید چون تازه متوجه شدم ناخنگیر مشترک می تونه باعث انتقال ایدز بشه. داشتم از تعجب شاخ در میاوردم که نوشته من چه زود اثر گذاشت اونم چه روزی، روز جهانی مبارزه با ایدز.

نمی دونم خانم ناظم نوشته منو خونده بود یا از طریق دیگه ای متوجه نادرست بودنه کارش شده بود اما مهم نیست از چه راهی مهم اینه که متوجه کاره اشتباهش شده. خیلی خوشحال شدم و خدا رو شکر کردم که با متوجه شدن خانم ناظم حداقل میشه گامی هرچند کوچک در جهت کنترل این بیماری وحشتناک برداشت.

همون طور که گفتم امروز روز جهانی مبارزه با ایدز هستش. از همه شما کسانی که این مطلب رو می خونید خواهش میکنم برای کنترل این بیماری کاری بکنید و همه رو گردن مسئولین نیندازید. برای کنترل این بیماری باید کاری کرد هر چند کم.

سعی کنید تا به کسانی که اطلاعات کمی در مورد این بیماری ندارن اطلاعات بدین. قبول دارم که انقدر در مورد این بیماری بحث شده که مردم دیگه توجهی به اون ندارن. همین مردمی که گوششون از این حرف ها پر شده چقدر برای نجات مردم جامعه ای که تویه اون زندگی میکنن تلاش میکنن؟؟؟؟؟!!!

به امید روزی که این بیماری به طور کامل کنترل بشه و راه درمانی براش پیدا بشه.

و روزی برسه که هیچ آدمی رو کره ی زمین به این بیماری مبتلا نباشه.  

بعداً نوشت: این مطلب رو یکی برام فرستاده بود گفتم شاید بد نباشه تا شما هم این مطلب رو بخونید.

پيشنهادي جالب از يک هم ميهن درباره امارات يکي از هم ميهنان در پيشنهادي جالب با توجه به مسائل اخير پيش آمده و گستاخيهاي امارات نوشت: چرا اسم خيابان ظفر را به "خليج فارس" عوض نميکنند تا امارات مجبور بشه براي آدرس سفارتش از اين اسم استفاده کنه ؟ در ضمن يه بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه اي به اين آدرس بود اگر اسم خليج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند. اگر به نظر شما هم پيشنهاد جالبي است براي بقيه هم بفرستيد شايد به گوش مسئولان برسد


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 17:40 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


نتیجه گیری پست قبلی و مداد جادویی

سلام به همه ی دوستای خوبم

از همه دوستانی که لطف کردن و در بحث پست قبلی شرکت کردند نهایت تشکر رو دارم.

چند تا موضوع بود که لازم دونستم یه چند سطری در موردش بنویسم.

اولین موضوعی که در کامنت ها بیان شده بود و نیازمند توضیح بود این بود که منظور من از این نوشته این بود که من احساس میکنم مرگ برای بیماران ایدزی راحتر از زندگی با زجر و درد هستش و اگه توجه کرده باشید من نوشتم ۸۰ درصد اونهایی که ایدز میگیرن خودشون مقصر بودن نه همه!

من منکر این موضوع نمیشم که چه بسا افراد بی گناهی که ناخواسته و بی گناه در دام این بیماری اسیر شدن.

و در آخر باید بگم بله امکان داره با پیشرفت علم راه حلی برای این بیماری پیدا بشه. و همین احتمال هستش که باعث میشه تا در این مسئله (اتلاف بودجه برای بیمارن ایدزی) به تناقض برسیم و این حکم رو رد کنیم.

از این جهت هم به من حق بدید که با صحبت های مربی بهداشت مدرسمون افکارم راجع این بیمارها عوض بشه و اونها رو عامل اتلاف بودجه بدونم.

اگه به تاپیک این پست دقت کرده باشید می بینید نوشتم "نتیجه گیری پست قبلی و مداد جادویی"

که فکر میکنم این سوال براتون پیش اومده باشه که موضوع این مداد جادویی چیه؟

چند وقت پیش مادربزرگ یکی از دوستام عازم سفر کربلا بود و دوست من ۲ تا مداد یکی برای خودش و یکی برای من به مادربزرگش داد تا اونها رو با ضریح حرم امام حسین تبرک کنه تا موقع کنکور از این مدادها استفاده کنیم. 

امروز که دومین کنکور آزمایشی سنجش بود دوستم این مداد رو برای من آورد. راستش من هیچ اعتقادی به این کارها ندارم و به نظرم اینجور کارها یه مشت خرافات هستش که با دین مخلوط شده. اما برای این که دوستم ناراحت نشه اون مداد رو گرفتم و برای آزمون از اون استفاده کردم.

با اینکه قلباْ این کار رو خرافاتی بیش نمی دونستم چون معتقدم تا آدم درس نخونده باشه چیزی نمی تونه براش معجزه کنه.

تمام این ماجراها رو فراموش کرده بودم تا اینکه ۱ ساعت پیش چشمم افتاد به اون مداد خیلی عجیب بود احساس عجیبی نسبت بهش داشتم.

نمی دونم چه حسی بود. نمی دونم یعنی من هم دارم به این خرافات اعتقاد پیدا میکنم؟؟؟؟!!

یه بعداْ نوشته مهم: من منظورم از این نوشته این نبود که به امام حسین و اهل بیت (ع) اعتقاد ندارم. مگه میشه کسی شیعه باشه و عشق امام حسین تو دلش نباشه؟؟؟؟!!!!

من منظورم از این نوشته ها این بود که به کارهایی از قبیل مداد تبرک و اینجور چیزا اعتقادی ندارم. 

 لطفاْ این موضوع رو با سایر مسائل اشتباه نگیرید.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 22:51 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


اتلاف بودجه

سلام به همه دوستای گلم.

جالبه یه هفته تموم فکر میکنی که با چه مطلبی وبلاگت رو آپ کنی و حالا که میای تایپ کنی همه چیزو فراموش میکنی. خیلی جالبه، نه؟؟؟؟؟

چند روز پیش مربی بهداشت مدرسمون به کلاس ما اومد تا برامون صحبت کنه. من از این خانم خیلی بدم میومد با این که تا اون موقع باهاش برخوردی نداشتم. اما اون روز همه ی این حرف ها رو گذاشتم کنار و نشستم به حرفهاش با دقت گوش کردم. در بین صحبت هاش به موضوع عجیبی پی بردم، دیدم بد نیست اگه راجع این موضوع یه چند سطری تو وبلاگی بنویسم.

موضوع عجیب این بود که تو کشور ما روزانه ۸۰۰ هزار تومان برای هر بیمار مبتلا به ایدز به جز هزینه هایی که خود بیمار باید بپردازه، هزینه میشه.(البته این قیمت برای ۲ سال پیش هستش).

خیلی برام عجیب بود که چرا باید بودجه ای که میشه برای پروژه های علمی و زمینه های دیگر مثل اختصاص این بودجه به بیماری های دیگه و کمک به بیمارهای دیگه ای که هنوز به زنده بودن اون بیمارها امیدی هست، مصرف بشه برای کسانی به هدر میره که ۸۰ درصد اونها خودشون باعث بدبخت شدن خودشون شدن. آدم هایی که می تونم به صراحت بگم ارزش زنده بودن رو ندارن. و تحمل دردهای وحشتناک کمترین چیزی هست که لایق اون هستن.

خواهش میکنم که نگید بی رحمم و روحیه انسان دوستانه ندارم. چون در این مورد خاص و در مواجهه با آدم هایی که خودشون برای زندگیشون ارزشی قائل نبودن و اون رو نابود کردن، چرا من باید دلسوزی کنم؟؟؟؟

چرا باید برای آدم هایی دلسوزی کرد که کمک به یک لحظه بیشتر زندگی کردن اون ها میتونه به قیمت نابودی زندگی یه آدم بی گناه تموم بشه.

حالا نظر شما چیه؟؟؟؟ به نظر شما این آدم ها ارزش زندگی رو دارن؟؟؟ واقعاً ارزش این رو دارن که بودجه ی زیادی رو برای زندگی بی فایده اونها هدر داد؟؟؟؟؟

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

این پست اولین پست آذر ماه بهترین ماه سال هستش. ماهی که این طوری شروع بشه خدا آخر و عاقبتش رو به خیر بگذرونه. گفتم آذر ماه بهترین ماه سال هستش، دلیلش رو روز ۳۰ ام این ماه می فهمید. (البته کسانی که خبر ندارن)

پی نوشت: درگذشت احمد آقالو هنرمند بزرگ عرصه رادیو، تئاتر، تلویزیون و سینما رو تسلیت میگم.

روحش شاد و یادش گرامی باد.

برای دیدن عکس هایی از تشییع پیکر احمد آقالو اینجا کلیک کنید.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 17:21 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


آموزشگاه کنکور و نمایشگاه صنایع دستی

سلام به همه دوستای مهربون و خوبم.

من اومدم با یه پست پر از عکس.

خوب حالا بریم سراغ خاطرات و اتفاقات هفته اخیر.

اولین خبر ورود من برای اولین بار به کلاس های کنکور بود. من از مخالف های سرسخت اینجور کلاس ها هستم اما یکی از استادای دیفرانسیل که تعریفشون رو خیلی شنیده بودم چند روز همایش گذاشته بودن و من هم برای پی بردن به سطح علمی این کلاس ها، تویه این همایش شرکت کردم.

باید بگم این همایش از لحاظ علمی و شیوه تدریس در سطح فوق العاده عالی بود. و این همه تعریف از این استاد (آقای ف ت ح ی ) بی دلیل نبود.

اما از جو کلاس حالم به هم خورد.  واقعاً بعضی از این آدم هایی که تویه این همایش با اون رفتار ها و طرز لباس پوشیدن، شرکت کرده بودن هدفشون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما خوب بازهم مجبور شدم تحمل کنم. و دیروز دوباره برای همایش دیفرانسیل رفتم موسسه علامه حلی. اما از اون جایی که آقای ف ت ح ی موقع برنامه ریزی به تداخل کلاس شیمی با زمان برگزاری همایش توجه نکرده بودن همایش ۳.۵ ساعت بعد یعنی ساعت ۶:۵ بعداظهر تشکیل شد و من مجبور شدم برم سر کلاس شیمی بشینم. استاد شیمی یه آقایی بود که رتبه ۱ کارشناسی ارشد تویه رشته شیمی بود. از اون تریپ آدم های فوق العاده باهوش که یه مقدار با زندگی عادی بیگانه هستن.

تحمل کلاس خشکش خیلی سخت بود اما خوب چی میشد کرد. مباحثی که سر کلاس مطرح میشد به گفته خود استاد تا در طی ۳۰ سال گذشته تویه کنکور نیومده بود و یا موضوعات فراتر از کتابی بود که به درد ما نمی خورد. بالاخره استاد ساعت ۵ یه آنتراک ۲ دقیقه ای داد که فرصت خوبی بود برای من و دوستام که از کلاس بریم بیرون و دیگه هم سر کلاس برنگردیم. چون قرار بود ساعت ۶ بابایی بیاد دنبالم من مجبور شدم اونجا بمونم و گردشی تویه ساختمون داشته باشم. رفتم طبقه دوم آموزشگاه یه محیط باور نکردنی بود در هر کلاسی رو که باز میکردی یه عالمه کتاب و جزوه و کتاب تست و غذای از ظهر مونده بچه هایی رو میدیدی که به خاطره کنکور از زندگی عادی استعفا داده بودن و تمام زنگیشون رو به آموزشگاه منتقل کرده بودن و فقط شب ها موقع خواب میرفتن خونه. این هم چندتا عکس از این محیط وحشتناک.

1

 2

به نظر شما واقعاً کنکور یا هر آزمون دیگه ای اونقدر ارزشش رو داره که آدم از همه چیزش بگذره؟؟؟ به نظر من باید در همه ی ابعاد زندگی تعادل برقرار باشه.

هر روز سعی میکنم نگاهم رو به زندگی تغییر بدم که دیگه انقدر انتقاد نکنم اما چه میشه کرد که به هر طرف نگاه میکنم موضوعی هست که واقعاْ به اصلاح احتیاج داره.

بالاخره حدود ساعت ۵:۳۵ بود که بابایی اومد دنبالم و رفتیم نمایشگاه صنایع دستی.

نمایشگاه خوبی بود. مخصوصاْ قسمت برگزاری موسیقی سنتی زنده به همراه حرکات موزون.. واقعاْ بی نظیر بود. طوری بود که ما حتی دیشب هم برای دیدن موسیقی محلی به نمایشگاه رفتیم و احتمالاْ امشب هم برای سومین شب متوالی تویه این مراسم فوق العاده شرکت کنیم.

اولین باری بود که تو قزوین همچین جشنواره ای برگزار میشد. امیدوارم آخرین بار نباشه.

دیشب ۲ گروهه نگین دنا از استان یاسوج به سرپرستی آقای سید قطب الدین سادات و گروهه صحرا از استان بیرجند به سرپرستی آقای سلم آبادی برنامه اجرا کردند. شب قبل از اون هم گروهه گیل اوخان که متاسفانه اسم سرپرست گروه رو فراموش کردم از استان گیلان و گروهه صحرا به هنرنمایی پرداختند.

3

گروه گیل اوخان

4

گروه صحرا

5

صحنه ای از هنرنمایی گروه صحرا

6 

گروه نگین دنا

 لازم به ذکر هستش که این نمایشگاه تا ۲۴ آبان در محل نمایشگاههای بین المللی قزوین برای بازدید عموم دایر هستش و اگه شد حتماْ یه سر بزنید ضرر نمی کنید.

بعداْ نوشت: از همه دوستای گلی که لطف کردن و تو پست قبلی بهم تبریک گفتن فوق العاده ممنونم. ببخشید که نتونستم بیام تویه وبلاگهاتون ازتون تشکر کنم.


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 11:8 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


من و مدرک تحصیلی

سلام به همه دوست جونای خوبم.

ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم. دیروز میخواستم وبلاگ جون رو آپ کنم اما حالم خوب نبود و سرگیجه داشتم، نتونستم. اما امروز حالم بهتره. البته یه کوچولو سرماخوردم که امیدوارم زودتر خوب بشه.1

اولین خبر خوبی که باید بهتون بدم اینه که سه شنبه این هفته اصل مدرک دیپلمم حاضر شده بود و طی مراسمی خاص.. با دوست جونای عزیزم رفتیم و دیپلم یعنی اولین مدرک دوران تحصیلمون رو گرفتیم.. بعد از گرفتن مدرک کلی ذوق کردیم و دیگه خودمون رو از همه آدم های دنیا بالاتر میدونستیم. اومدیم به یکی از معلم هامون گفتیم که مدرک تحصیلی شما چیه؟؟؟ ایشون هم برای ضایع کردن ما در جوابمون فرمودند: بنده سیکل دارم.

ما هم عین ندیده ها بهشون گفتیم ما دیپلممممممممممم داریم.

معلممون هم به ما گفت یه زمانی بود دیپلم ارزش داشت قاب میکردن میزدن دیوار تویه این دور و زمونه لیسانس هم بی ارزشه چه برسه به دیپلم. با این مدرک هیچ کاری نمی تونید بکنید. خداییش نگاه کنید ۱۲ سال تلاش کن مدرک بگیر آخرش بهت میگن مدرکت بی ارزشه. اگه ۴۰ سال پیش بود با این مدرک میتونستم وزیر بشم (البته الانم میشه، وزیر کشور رو که یادتونه؟؟؟!!!!!) اما الان با این مدرک آدم یه کارگر ساده هم نمی تونه بشه.

به امید مدرک های تحصیلی بالاتر و باارزش تر در آینده ای نچندان دور....................


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 16:45 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


کنکورنامه

سلام سلام، من اومدم با کلی حرف. ببخشید هی هرروز آپ میکنم.

همون طور که گفته بودم امروز اولین جلسه کنکور آزمایشی سنجش بود.

ساعت ۶:۲۷ مامانی منو از خواب بیدار کرد و صبحونه خوردم و طبق معمول سر حاضر شدن کلی طول دادم و موقع آماده شدن هم هر ثانیه تو دلم میگفتم  آخه این چه کاریه که کنکورو گذاشتن ساعت ۷:۱۵ صبح. بالاخره بعد از کلی تلف کردن زمان مثل یه داوطلب هدفمند با مامان جون راهی جلسه کنکور شدم. گفته بودن ساعت ۷:۱۵ دقیقه سر جلسه باشید من تازه ساعت ۷:۲۰ دقیقه رسیدم جلوی در محل آزمون

وقتی رسیدم به محل آزمون همون دوستم که تو پست قبل گفته بودم رو دیدم بعد فهمیدم خانم چقدر گیج منگول تشریف داره اصلاً بهش برنخورده بود دیشب. منم اصلاً بهش توجه نکردم وقتی میخواست باهام حرف بزنه سرم رو بر میگردوندم، مثل رادیو داشت تو گوش من حرف میزد که من هیچ توجهی به حرفاش نکردم، کلی با این رفتارای خودم حال کردم.

سر جلسه هم که رفتم هی مراقب ها داد میزدن کسانی که موبایل آوردن موبایل هاشونو خاموش کنن بذارن رو زمین. منم که اصلاً انگار نه انگار موبایلم تو جیبم بود.

ساعت ۸ آزمون شروع شد. هر ۵ دقیقه یکبار صدای یه خانم از بلندگوها میومد که رو اعصابم حسابی اسکی کرد. تصور کنید ۷۵ دقیقه وقت سوال های عمومی و ۱۲۰ دقیقه وقت سوالهای اختصاصی. وقتی داشتم سوالهای شیمی که آخرین درس اختصاصی ها بود می خوندم دیگه چشمام نمیدید، گردنم خشک شده بود. خلاصه یه حالی شده بودم که نگو. خیلی سخت بود.

هر ۵ دقیقه یکبار به در کلاسی که توش نشسته بودم نگاه میکردم ببینم کی کیک و ساندیس برامون میارن. تقریباً نزدیک دقیقه ۸۰ بود که یه کیک با مارک نامشخص به قیمت ۱۵۰ تومن برداشتن آوردن. ۴۵ هزار تومن واسه آزمون پول دادیم آخر یه کیک ۱۵۰ تومنی برات میارن اونم بدون ساندیس یا شیر.

چرا هیچ کسی به فکر تغذیه این داوطلب های کنکور بیچاره نیست؟؟؟؟؟؟

بالاخره با هر سختی که بود آزمون اول تموم شد..........


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 11:55 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


واقعاَ که......

سلام دوستای خوبم.

فردا اولین جلسه آزمون کنکور آزمایشی سنجش هستش. ساعت ۷:۱۵ صبح باید سر جلسه باشم. آخه نمیشه ساعت این کنکورها رو عوض کنن بذارن برای ۱۰ صبح به بعد. آخه ۷:۱۵ صبح من هنوز از خواب بیدار نشدم. تازه گفتن سرجلسه موبایل هم نیارید. مگه میشه من بدون موبایل پامو از خونه بذارم بیرون؟؟؟؟؟ همیشه از قوانین بیخود و دست و پاگیر متنفر بودم. بقیه خبرهای آزمون بمونه برای فردا اگه وقت کردم میام میگم چی شد.

وای چقدر بعضی ها پررو هستن. چند دقیقه پیش یکی از دوستام اس ام اس زده میگه اگه میشه به کسی که چند وقته مزاحمش میشه با شماره خودم اس ام اس بزنم.

منم بهش جواب دادم اصلاْ همچین کاری نمیکنم. خانم بهش برخورده. اس ام اس زده دیگه از این کار منصرف شدم.

اونقدر از دست این دوستم، دوست چه عرض کنم دشمنم عصبانیم که حد نداره.

فقط داشته باشه که اگه کسی منو عصبانی کنه بلایی سرش میارم که تا آخر عمر یادش نمیره. خودش باعث شد تا تلافی کنم...........


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط Faezeh.s در پنجشنبه نهم آبان 1387 ساعت 22:6 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


سهمیه ها و نابرابری ها

سلام دوست جونای گلم.

امروز سر زنگ زبان بحث سر کنکور و سهمیه ها بود. متوجه موضوع جالبی شدم.

فهمیدم کسی که رتبه ۹ کنکور رشته تجربی امسال رو آورده بود و اسمش تو تمام بیلبورد های تبلیغاتی آموزشگاه های کنکور پر شده بود به خاطر داشتن سهمیه خانواده شهید از رتبه ۳ رقمی به رتبه ۱ رقمی رسیده.

آخه این انصافه که بعضی ها به خاطر داشتن سهمیه های مختلف رتبه هاشون از کسانی که از لحاظ علمی در سطح بالاتری قرار دارند، بالاتر بشه؟؟؟!!!!

به نظر شما با این ماجراهایی که تو کنکور پارسال پیش اومد و بعد سازمان سنجش اغلب معترضین رو به عنوان دروغگو معرفی کرد و یا ماجراهای دیگه ای مثل قبول شدن تو رشته برق دانشگاه شریف با رتبه ۱۶۰۰۰ و با وجود این سهمیه ها، میشه داوطلبان کنکور به آینده و ادامه تحصیل تو دانشگاه سراسری امید داشته باشن؟؟؟

چه تضمینی وجود داره که دوباره تو اعلام رتبه ها و نتایج اشتباهی صورت نگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نتیجه اخلاقی: اما هنوز یه جورایی امیدی هست. با وجود دانشگاه آزاد که حداقل در مقابل پولی که میدی از وجود خیلی امکانات مطمئنی، میشه به آینده و ادامه تحصیل تو این کشور امید داشت. 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 20:20 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


من و 4 روز تعطیلی

سلام دوست جونای گلم. چطورین؟؟؟؟؟؟

خوب از این ساعت به مدت ۴ روز تا روز یک شنبه تعطیلم. البته تعطیلی که چه عرض کنم باید بشینم واسه کنکورهای آزمایشی سنجش درس بخونم.

تا یادم نرفته یه اتفاق جالب رو براتون تعریف کنم. چند روز پیش یکی از بچه های کلاسمون زنگ تفریح به من یه لقمه که من اطلاعی از محتویات درونش نداشتم بهم تعارف کرد هرچقدر اصرار کرد قبول نکردم اما بازم از اصرار کردن دست بردار نبود. دیدم اگه دستشو رد کنم ناراحت میشه مجبور شدم یه تیکه به اندازه ۲سانت بردارم و با کلی نفرت تا نزدیک دهنم بردم تا اومدم بذارم تو دهنم یه دفعه گفت بخور پنیر محلیه. منو میگی انگار یه سطل آب سرد ریخته باشن رو سرم من که تو عمرم از این چرت و پرت ها نخورده بودم مجبور شدم به زور و زحمت اون یه تیکه لقمه رو قورتش بدم همش تو دلم میگفتم که دیگه غلط بکنم که کسی چیزی بهم تعارف کرد بخورم.بعد خوردنش هم همش فکر میکردم الانه که مسموم بشم.. آخه من رو غذا خوردنم فوق العاده حساسم و تو خونه کسی که نشناسمش و از تمیز بودنش اطمینان نداشته باشم نمی تونم غذا بخورم.

خوب دیگه فعلاً وقت نوشتن ندارم باید برم حاضر بشم برم ختم. امروز سومه معلمه مهربونمه.

تو عمرم فقط یه بار رفتم یه مجلس این طوری آخه اصلاً تحمل اینجور جاها رو ندارم اما چی میشه کرد چه خوشم بیاد و چه نیاد باید تویه این جور مراسم ها هم شرکت کنم. بقیه حرفام بمونه وقتی برگشتم.

فعلاً

بعداْ نوشت:

همین الان از مجلس ختم برگشتم. تجربه خوبی برای من که تا حالا این جور جاها نرفته بودم، بود. باور می کنید حتی نمی دونستم چی باید بپوشم.

خیلی سخته بری تویه مراسم ختم معلمی که الفبای زندگی رو بهت یاد داد. امیدوارم خدا روح معلم دوست داشتنیم رو غرق رحمت کنه. الهی آمین

امروز آدم های آشنای زیادی رو دیدم. دوستای قدیمی،معلم کلاس سوم دبستانم، ناظم دوران ابتداییم، چندتا همسایه قدیمی و...

معلم کلاس سومم خیلی پیر شده بود و از لحاظ ظاهری دیگه اون معلم سابق نبود.

ناظم دبستانم هم خیلی پیر شده بود هم خیلی لاغر. وقتی رفتم باهاش سلام و احوالپرسی کنم، بهم گفت: خانم مهندس آرزوی من اینه که همیشه خوشبخت باشی.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 14:51 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


باور نمی کنم

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار رفتم تویه محیطی که بهش میگفتن مدرسه. یادش بخیر یه روبان قرمز از تویه حیاط مدرسه تا دم در کلاس برای راهنمایی بچه به سمت کلاسشون بسته شده بود وقتی وارد کلاس شدم با معلمی آشنا شدم که شک ندارم فرشته ای بود از طرف خدا روی زمین. اونقدر دوسش داشتم که حد نداشت. چند سالی بود ازش خبر نداشتم تا ۲سال پیش که پسردایی کوچولو رفت کلاس اول ابتدایی یه روز که اسم معلمشون رو ازش پرسیدم متوجه شدم که خانم پیشرویان معلم کلاس اول من ، معلم اون هم هست. تویه این دو سال هی امروز و فردا میکردم که یه روز برم و ببینمش. پنج شنبه هفته پیش پسر دایی کوچولو اس ام اس زد و گفت خانم پیشرویان ۱ ماه هستش که تویه بیمارستانه.

حدوداً ۱ساعت پیش بود که من خوابیده بودم یهو تلفن زنگ زد تا مامان بیاد و به تلفن جواب بده من از خواب بیدار شدم. اونور خط پسردایی کوچولو بود از بین حرفهای مامان و پسردایی یه چیزایی متوجه شدم که باور نمیکنم.

 خانم معلم خوبم همین چند روز پیش بود که داشتم دفتر املایه کلاس اولم رو نگاه میکردم. چشمم افتاد به اون املایه آخر. جمله های اون املا رو یادته؟؟؟ من که نمیتونم هیچ وقت فراموشش کنم.

" من به اسم معلم آمدم تا به تو بیاموزم از دروغ که مادر همه گناهان است دوری کنی و بدانی که به گفته امام علی هر روزت باید از روز قبلت بهتر باشد. دخترم من از تو صداقت کودکانه را یاد گرفتم. اگر سر کلاس باعث ناراحتی تو شدم مرا ببخش".

یادته روز عید نوروز وقتی داشتم ازت جدا میشدم چقدر گریه کردم؟؟؟؟

یادته چند روز به خاطر شرکت تویه جشنواره الگوهای برتر تدریس نیومدی مدرسه و زمانی که برگشتی باهات قهر کرده بودم. چون فکر میکردم فراموشم کردی.

من که طاقت دوریت رو نداشتم چه جوری باید الان حرف بقیه رو باور کنم؟؟؟؟!!!!

میخوام عین اون موقع ها حرف بزنم. همه میگن تو رفتی پیش خدا

نمی تونم باور کنم................................بهم حق بده دارم دیوونه میشم.

پاشو ببین هنوز تویه این مملکت تعداد بچه های پاک و معصومی که بهت احتیاج دارن خیلی زیاده ......

پاشو ببین که همه دارن بهم دروغ میگن. مگه خودت نگفتی دروغ بزرگترین گناهه پس چرا همه دارن بهم دروغ میگن که تو برای همیشه از بین ما رفتی؟؟؟؟؟!!!!!!!

من که میدونم همه دارن دروغ میگن آخه مگه میشه همیشه تو قلب شاگردات باشی و بازهم یه عده با بی انصافی تمام بگن تو بین ما نیستی. پاشو و دوباره دستامو بگیر و از این کابوس وحشتناک نجاتم بده.

از همه کسانی که نوشته های منو میخونن خواهش میکنم یه صلوات برای شادی روح معلم مهربون من بفرستن.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 15:59 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


یه سری حرف

سلام. این روزها زیاد وقت نمی کنم وبلاگ جونمو آپ کنم آخه سرم خیلی شلوغه. به همین خاطر مجبورم همه حرفامو جمع کنم روزهایی که تعطیلم و فرصت بیشتری دارم بیام وبلاگ جونو آپ کنم.

خوب حالا بشنوید از خاطرات این ۴ روز اخیرو اتفاقات مدرسه.

دیروز صبح تو مدرسه مشغول حل کردن یه سری تست شیمی بودیم که بهمون خبر دادن که یکی اومده و میخواد برامون راجع کنکور صحبت کنه. معلممون گفت ولش کنید ۱۰ دقیقه آخر یه سر برین که فقط بگن شما اومده بودید. ما هم به حرف دبیرمون گوش کردیم و دوباره به کار خودمون مشغول شدیم..

بعد از حل کردن چند تا تست نکته دار پاشدیم تا بریم ببینیم چه خبره. تصور کنید از طبقه چهارم پاشدیم رفتیم زیر زمین حدود ۱۲۰ تا پله رو با سختی رفتیم پایین میبینیم خانم مدیر محترم در حال صحبت کردن هستن. ماهم اونقدر دیر رسیده بودیم که دیگه صحبت هاش درمورد کنکور تموم شده بود و دوباره همون بحث همیشگی یعنی صحبت در مورد مسائل انضباطی رو شروع کرده بود.

این دفعه دیگه لحن صحبت هاش با همیشه فرق داشت یه جورایی میشه گفت با التماس حرف میزد خلاصه صحبت هاش هم این بود که این چند ماه که از مدرسه ها باقی مونده رو صبر کنید بعدش هرجور دلتون میخواد رفتار کنید.

آخه نمیدونم این چه سیستمی تو مدرسه ها که به خاطر کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین مسائل انقدر بچه های بیچاره رو عذاب میدن. حالا چه فرقی میکنه بین کسی که ابروهاشو برداره با بچه های دیگه. مهم هدف مشترکی هستش که همه رو به طرف این محیط جلب کرده.

نمیدونم تو مدرسه های دیگه نظارت رو بچه ها چه طوریه اما تو مدرسه ما یه ناظم فوق العاده سختگیر هستش که آدم حتی جرئت نمیکنه با یه قیافه خیلی ساده بره پیشش چون این خانم وقتی که باهاش حرف میزنی به همه چیز توجه داره به جز حرفای تو. حتی از مثبت ترین بچه ها هم ایراد میگیره. بدتر از همه اینه که مدیر هم کارای اونو درست میدونه و ازش حمایت میکنه. 

دیروز ساعت ۱۲ سر امتحان زبان نشسته بودم و با کلی تمرکز داشتم به سوال ها جواب میدادم که یه دفعه اذان با صدای فوق العاده بلند از بلندگوهای تمام طبقات مدرسه پخش شد اونم چی نزدیک آخرهای اذان بود نه اول اذان. تمرکز همه ی بچه ها بهم خورد.

نمیدونم این مسئول های باهوش مدرسه ما انقدر عقلشون نمیرسه که بفهمن تو مدرسه ای که فقط شیفت صبح داره اونم این ساعت از روز که همه مشغول درس و کار خودشون هستن کسی نماز نمیخونه. داشتم از عصبانیت منفجر میشدم دلم میخواست برم این مدیر و ناظم های محترم رو بگیرم خفشون کنم.

با همین کارای بی موقع است که خیلی ها از خیلی چیزها متنفر میشن. کاش یه سری ها انقدر عقل داشتن که بفهمن!!!!!!!!!!!!

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 0:33 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


پیش دانشگاهی ما پیش دبستانی می شود

تا پارسال وقتی من بچه های پیش دانشگاهی مدرسمون رو  می دیدم با خودم می گفتم خوش به حالشون چون نمره انضباط ندارن هر کار دلشون بخواد می کنن و هر جور دلشون بخواد لباس می پوشن. سال های پیش لحظه شماری می کردم که منم پیش دانشگاهی بشم تا از این آزادی استفاده کنم. روزها گذشت و من هم تبدیل شدم به یک دانش آموز مقطع پیش دانشگاهی.

اما اوضاع کاملاً با سال های پیش فرق کرده بود.

 یک هفته بعد از شروع کلاس ها ناظم اومد سر کلاسمون و شروع کرد به دیدن ناخن ها. من پیش خودم فکر کردم شاید امسال که تعداد بچه های مدرسه خیلی کم شده ناظم می خواد یه نظارت کوچولو رو ماها داشته باشه. روز بعد زنگ تفریح یه خانمی وارد کلاسمون شد و گفت من مربی بهداشت مدرسه شما هستم از این به بعد حق خوردن چیپس و پفک ندارید. یه روز دیگه معلم دیفرانسیل بهمون گفت صفحه های دفترتون رو شماره بزنید که یه وقت از برگه های اون نکنید. خیلی خوبه هر چقدر که بزرگتر میشیم کمتر اجازه تصمیم گیری بهمون داده میشه و باهامون مثل بچه هایی که هیچی نمی فهمن رفتار میشه.

با وجود این اتفاقات من کاملاً گیج شدم نمی دونم اومدم پیش دانشگاهی یا پیش دبستانی؟؟؟؟!!!


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 ساعت 15:46 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


امروز

سلام.

امسال هر معلمی تازه ای که وارد کلاس ما شد این فرصت برای بچه ها به وجود اومد تا از معلم پارسالمون پیش این معلم بد بگن و روش اونو یه روش اشتباه بدونن و از روش معلمی که هنوز نتیجه کارش معلوم نیست جلوی خودش تعریف کنن.

امروز هم بچه ها یه قضاوت بی انصافانه راجع به معلم فیزیک پارسال که جلوی خودش ازش بی نهایت تعریف میکردند رو انجام دادن. دلم میخواست همون لحظه پاشم بگم چرا انقدر بی انصافین؟؟؟ چرا زحمت های معلمی که واقعاً امثال اون کم هستن که حتی ۱ ثانیه از وقت کلاس رو هدر نمیدن نادیده میگیرید؟ متاسفانه برای اینکه حوصله بحث با آدم های دورو و بی انصاف رو نداشتم چیزی نگفتم.

زنگ بعد هم دین و زندگی داشتیم. سیستم این کتاب واقعاً بیخوده. به تمام اعتقاداتت یه تلنگر میزنه اما نمی تونه خوب استدلال کنه. این سیستم به درده بچه های کوچیکتر که برای رفتن و سرچ کردن راجع استدلال درست و نتیجه گیری صحیح وقت دارن میخوره نه دانش آموزانی مثل ما که همه فکرشون به کنکور متمرکز شده. امروز معلممون هم یه سری صحبت راجع دین زرتشت کرد که با همه دونسته های من فرق داشت. اگه کتابی رو درمورد این دین و اعتقادات زرتشتی ها میشناسین لطفاً بهم معرفی کنید که بدونم دونسته های من درست بود یا حرف های معلم.

راستی یه سیستم چرت و پرت دیگه هم تازه به وجود اومده که گفتن بچه ها حق استفاده از اینترنت به عنوان منبع برای تحقیقاتشون ندارن. تو رو خدا نگاه کنید همه دنیا داره پیشرفت میکنه اما اینها دارن بچه ها رو مجبور میکنن مقاله های آپ تو دیت رو ول کنن برن سراغ همون کتاب های قدیمی که کلی غلط توشه.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 20:47 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


اولین روز مدرسه

first day

سلام سلام. امروز اولین روز از آخرین سال مدرسه بود. صبح ساعت ۷ مامانی منو از خواب بیدار کرد من هم مثل همیشه کلی تنبلی کردم و گرفتم دوباره خوابیدم و ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه بیدار شدم بعدش هم کلی طول دادم تا لباس بپوشم. بازم لباس مدرسه و از این جور همون مسخره بازیهای مدرسه.

ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه بود که به طرف مدرسه به راه افتادم .و 10 دقیقه بعد تو حیاط مدرسه در حال سلام و احوالپرسی با دوستای عزیزم بودم.

امسال مدرسه ما خیلی خلوته چون فقط ۹ تا کلاس سوم و ۹ تا پیش دانشگاهی داریم.

راستی یه خبره خوب چهارشنبه ها و پنج شنبه ها هم تعطیلم.

این عکس هم که می بینید امروز از پنجره کلاس گرفتم.

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در سه شنبه دوم مهر 1387 ساعت 21:42 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


بازم اول مهر و .........

my school

این روزها اصلاْ خوشحال نیستم. شاید بپرسید برای چی؟ دلیلش اینه که فقط چند روز تا باز شدن مدرسه ها نمونده حالا خدا رو شکر امسال دیگه سال آخره و میرم پیش دانشگاهی. از مدرسه خسته شدم دلم یه محیط جدید میخواد.

این عکسی هم که می بینید عکس مدرسه ماست. مسئول های مدرسه این همه داد میزنن .موبایل نیارین مدرسه و از این چرت و پرت ها. جرئت رو حال کردید موبایل که بردم مدرسه هیچ تازه عکسم گرفتم اونم نه فقط از مدرسه بلکه از بچه های مردم هم عکس گرفتم البته نه این که فکر کنین عمداْ ازشون عکس بگیرم نه این آدم های مزاحم بودن که اومدن تو عکس من.

بچه بودم چقدر برای مدرسه ذوق داشتم. یک ساله بودم که خواهر جونم رفت کلاس اول ابتدایی من از همون یکی دو سالگی عاشق درس و مدرسه بودم... اما بعد که سال ها گذشت و خودم رفتم مدرسه دیدم چیزی نبود که انقدر انتظارش رو کشیدم. با این سیستم آموزشی مسخره ما مگه میشه بچه ها از مدرسه متنفر نشوند.(بهم گفتن سیاسی ننویس اما مگه من می تونم)

آخی ۱۱ سال از عمر نازیننم تو این سیستم مسخره با بعضی از این مسئولین مزخرف هدر شد. 1

یکی از سیستم های مسخره ای که تو مدرسه های وجود داره سیستم بی عدالتی و ظلم به دانش آموزهاست. این ناظم ها  هم که دیگه احساس میکنن یه حکومت مستقل تو مدرسه ها تشکیل دادن. نمی دونم این ها فکر نمی کنن اون دنیا به خاطر این همه ظلم که بچه ها میکنن چه طوری میخوان جواب بدهند.

 یه چیز دیگه هم هست اونم گرون فروشی بیش از حد خوراکی ها در مدرسه هاست. آخه این انصافه که جنس ۱۰۰ تومانی رو دو برابر قیمت بفروشن. مدرسه که نماد کوچیکی از جامعه است اینجوریه وای به حال جامعه بزرگتر.

کتاب های بیخود هم که یه موضوع دیگه هستن یه مشت چرت و پرت و با کلی اعتقادات و تفکرات خودشون قاطی کردن شده یه کتاب ۲۰۰ صفحه ای و بچه های بیچاره رو مجبور میکنن این ها رو حفظ کنن. ۲۰۰ سال یکبار هم به خودشون زحمت نمیدن این ها رو up to date کنن.

البته نباید از همه چیز این مدرسه ها انتقاد کنم چون در طول این چند سال چیزهای خوب زیادی هم بوده که باعث شده تا این بدی ها کم رنگ تر بشه اونم معلم های خیلی خیلی خوبم بودند که از همشون ممنونم ...

 


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 11:51 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


رویای هشتم- تغییر

هميشه تو مدرسه زنگ دين و زندگي براي من نفرت آورترين زنگ دنيا بود. هميشه دلم مي خواست يه جوري ازش فرار کنم. دليل اين کارمم اين بود که هميشه از حرف هايي که معلم هاي ديني مي زدن بدم ميومد. فکر مي کردم اين معلم ها کاري جز نصيحت کردن بلد نيستن. به دين و زندگي به چشم يه درس نگاه مي کردم که مي تونه نقش موثري تو بالا آوردن معدل داشته باشه. يادمه پارسال وقتي معلم دين و زندگي درس مي داد و در مورد يه موضوع ديني بحث مي کرد من و دوستم آخر صحبت هاش به همديگه مي گفتيم: داره چرت و پرت ميگه. وقتي هم که زنگ دين و زندگي تموم مي شد شروع مي کرديم به مسخره کردن حرف هاي معلم.

اما امسال تقريباً ديدم نسبت به زنگ دين و زندگي عوض شده، وقتي يه نگاه کلي به کتاب کردم متوجه شدم که اين کتاب همش تفسير آيه هاي قرآن و احاديث. امسال علاقه ام به اين درس زيادتر شده و ديگه به اين زنگ به ديد يه زنگ نفرت آور نگاه نمي کنم. البته هنوز همه ي طرز فکرم تغيير نکرده.

مي دونيد اين طرز فکر از کجا تو ذهن من شکل گرفته؟

اين موضوع برميگرده به زماني که من ابتدايي بود. هميشه معلمها وقتي ميومدن سر کلاس چند تا سوال از کتاب براي ما مشخص مي کردن و ميگفتن اينا رو براي امتحان بخونيد. معلم هاي قرآن که ديگه افتضاح بودن. آدم هايي بودن که يه ليسانس بيخودي گرفته بودن و اومده بودن معلم شده بودن. بدون هيچ تجربه اي. فکر مي کردن بچه ها بايد از روي آيات قرآن بخونن بدون اينکه توجهي به معني هاي اون داشته باشن. آخر ترم هم يه نمره ي 20 بهشون بدن و بچه ها هم کلي خوشحال باشن که نمره ي 20 گرفتن. اگه هم اين معلم ها خيلي به بچه ها لطف مي کردن به بچه ها مي گفتن نماز بخونيد و موهاتونو بيرون نذارين. اما من هيچ وقت به ياد ندارم که يک بار اين معلم ها در مورد فلسفه ي نماز خوندن براي ما گفته باشن. هميشه فکر مي کردن ما بچه ايم و چيزي هم متوجه نمي شيم اما نمي دونستن که تمام شخصيت يه آدم در دوران بچه گي ساخته ميشه. نتيجه اون کارهام این شد که الان بیشتر بچه های همسن من از دین بدشون میاد و به اصطلاح دین گریز شدن. شاید از ترس گشت ارشاد تو خیابون روسری هاشونو بکشن جلو اما به مساله حجاب اعتقاد ندارن.

آیا واقعاً کسی که تو یه جامعه ی اسلامی داره زندگی می کنه و مسلمان باید از ترس گشت ارشاد و نیروی انتظامی دستورات اسلام رعایت کنه؟

این کار نیروی انتظامی که برداشته تو هر خیابون یه ماشین گشت ارشاد گذاشته که با بدترین لحن ممکن به مردم تذکر می ده باعث میشه مردم به دین علاقمند بشن؟

نتیجه ی این کار شده مثل مدرسه های ما، که ما هر وقت ناظم و مدیر و می بینیم مقنعه هامونو میکشیم جلو و میشیم بچه مثبت اما وقتی که از در مدرسه پامونو میذاریم بیرون دوباره همه ی مقنعه ها میاد عقب.

من که فقط 16 سالمه و تجربه ای ندارم می فهمم که با زور نمیشه مردم به دین علاقه مند کرد.

نظارت رو ظاهر مردم باعث نمیشه اعتقاداتشون درست بشه. اگه مردم در ظاهر و جلوی پلیس قانون شکنی نکنن جایی که پلیس نیست هر جور دلشون می خواد رفتار می کنن. و نسبت به نیروی انتظامی و دولت و حکومت تنفر پیدا می کنن.

اگه دولت و نیروی انتظامی میخوان جامعه درست بشه باید اعتقادات مردم رو درست کنن. باید رو بچه ها سرمایه گذاری کنن باید آموزش و پرورش اصلاح بشه باید برای معلم ها کلاس های آموزشی بذارن. تو همه ی کشورهای دنیا معلم بیشترین حقوق و بیشترین منزلت اجتماعی رو داره اما تو ایران این موضوع بر عکس. مطمئناً وقتی به خواسته ها و نیازهای یه معلم توجه نمیشه جامعه همینی میشه که الان دارید می بینید.....................................

(ببخشید نمی خواستم انقدر سیاسی بنویسم ولی اینا حرف هایی بود که دلم می خواست یه مسئولی که داره تو ای کشور به مردم خدمت میکنه بدونه به همین خاطر این مطالب رو تو وبلاگم نوشتم تا شاید یه مسئولی یه روزی اونو بخونه و وضعیت کشور بهتر از این بشه که الان هست.)   


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 19:39 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


رویای ششم- کنکور آزمایشی

سلام بالاخره بعد از 2 هفته وقت کردم وبلاگمو آپ کنم. تویه این چند وقت سرم خیلی خیلی شلوغ بود. من که حداقل روزی 1 ساعت تو اینترنت بودم 2 هفته ی تموم  وقت نکردم بیام تو اینترنت. اصلاً باورم نمی شد 2 هفته بدون اینترنت بتونم زندگی کنم.

به هر حال این دو هفته هر طور که بود بالاخره تموم شد.

امروز صبح کنکور آزمایشی داشتم. اولین بار بود سر جلسه ی امتحانی می رفتم که اسمش کنکور بود. احساس خیلی خوبی داشتم احساس می کردم خیلی بزرگ شدم. تجربه ی خوبی بود تونستم بفهمم که سرعت عملم خیلی کم اگه بخوام همین طوری پیش برم هیچ وقت نمی تونم تویه کنکور موفق بشم. سوال های عمومی رو خیلی خوب جواب دادم اما برای سوالایه تخصصی خیلی خسته شده بودم نتونستم خوب به سوالها جواب بدم اما بالاخره با همه ی این حرف ها خوب بود خیلی خوش گذشت. تویه این دو سالی که تا کنکورم مونده باید خیلی تلاش کنم. به نظر من فقط قبول شدن تو کنکور مهم نیست، اون چیزی که خیلی مهمه قبول شدن تویه یه رشته ی خوب با رتبه ی خوب تویه یه دانشگاه معتبره. امیدوارم بتونم موفق بشم. برام دعا کنید.....


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 14:1 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


رویای سوم- تاریخ

امروز روزه دوم مهر بود . روزه دوم باز شدن مدرسه ها

امروز سر زنگه تاریخ وقتی معلم وارد کلاس شد یکی از بچه ها بهش گفت: تاریخ درسه بیخودیه آخه ما که رشتمون ریاضیه تاریخ به درد ما نمی خوره.

معلم تاریخ هم که انگار با این حرف حسابی بهش برخورده بود 1 ساعت تمام در مورده  فواید تاریخ برای بچه ها توضیح داد و تونست بچه ها را قانع کنه. همین طور که معلم داشت توضیح می داد متوجه صدایه ویبره موبایل شدم به اطرافم نگاه کردم دیدم موبایل بقل دستیم داره زنگ میزنه. چه آدمه گیری بود مدام داشت زنگ می زد قطع ام نمی کرد. رفتم تو فکر و به این فکر کردم که بچه های الان چقدر با بچه های قدیم که 100 یا 200 ساله پیش زندگی می کردن فرق دارن.

قدیما بچه سر کلاس اجازه نداشتن تو کلاس حرف بزنن و باور داشتن سطح علمی معلم از اونها بالاتره اما دانش آموزای این دور و زمونه تا به معلم ثابت نکنن که معلم چیزی متوجه نیست و به اصطلاحه خودمون از لحاظه علمی UP 2 date نیست ول کن نیستن.

این طوری بود که متوجه شدم آدما در طول تاریخ چقدر تغییر می کنن.........


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 19:39 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت


رویای دوم- بازم ماه مهر شروع شد...........

سلام امروز اولین روزه فصل پاییز یعنی اول مهر و روزه باز شدن دوباره ی مدرسه ها بود.

من هم مثل همه ی دانش آموزای دیگه امروز صبح رفتم مدرسه. از اینکه امسال کلاس سوم دبیرستان رفتم وتقریباٌ جزء بچه های بزرگ مدرسه به حساب میام خیلی خوشحال بودم.

اما مثل هر سال از اینکه تابستون تموم شده و دیگه نمی تونم تا ساعت 12 ظهر بخوابم ناراحت بودم.

اما در کل امروز روزه خوبی بود . دلم می خواد  هر چه زودتر این دو سال مدرسه هم تموم بشه و از دست مدرسه خلاص بشم برم دانشگاه.

تابستون امسال هم تموم شد حالا باید 9 ماه صبر کنم تا دوباره تابستون بشه. الان دارم به این فکر می کنم که تویه این 9 ماه چه اتفاقایی برای من می اوفته؟ دلم می خواد این 9 ماه جزء بهترین ماهای عمرم باشه امیدوارم............


 

نوشته شده توسط Faezeh.s در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 15:26 موضوع خاطرات دوران مدرسه و کنکور | لینک ثابت




Birthday-Countdowns